|
هنر نسخه دوم جهان واقعي نيست. از آن نكبت همان يك نسخه كافي است!
|
- فكر نميكنم.
- يكشنبه شبي، باران مي آمد. كافه ارمني، چند تابلو، دود و مشتي آدم، موسيقي و سيناترا.
- نه يادم نيست.
- پنجشنبهشبي، بازو به بازوي هم، قدمهاي بيحوصله، سربالايي و بعد سقوط.
- به خاطرم نميآيد.
- كنج كافه، دو صندلي، روبروي هم. تابلوي روبرويمان دالاني داشت پر درخت. برگهاي زرد،
با شاخههاي شكسته، رود، پل، بوي باران، عطر نارنج...
- نه.
- گارسوني كه "در انتظار گودو" ميخواند، منو، كريسدبرگ، زيرسيگاري. همانشب گفتم: خانم، قهوه چشمهاي شما نوشيدنياست؟
- قهوه
- قهوه تلخ.
- اسپرسو دوست داشتم؟
- نه، فرانسه با شير.
- يادت هست؟
- نه. يادم نيست!
"بدترين چيز جهان، براي هركس با هر كس ديگر فرق ميكند. درد هميشه، به خودي خود، كافي نيست. لحظاتي هست كه انسان در برابر درد مقاومت ميكند، حتي تا سر حد مرگ. اما براي هر كس چيزي غيرقابل تحمل، چيزي كه نميتوان حتي لحظهاي به آن انديشيد، وجود دارد. در اين جا ديگر شجاعت و بزدلي در ميان نيست...... غريزهاي است كه نميتوان از آن سرپيچي كرد."
غريزه سركش لعنتي!
بيش از نيم قرن است كه شعر فريدون مشيري در فضاي شعري ايران حضوري خاطره انگيز داشته و اين به يمن تسلط مشيري به موسيقي ايراني بوده كه بيشتر سروده هايش توسط هنرمنداني همچون بنان، شجريان، قوامي، محمد نوري، بيژني و ... خوانده شده است .
در شب مشيري غلامحسين اميرخاني، فرهاد فخرالديني، همايون خرم، رضا سيد حسيني، پگاه احمدي و بيتارهاوي درباره زندگي و آثار فريدون مشيري سخن ميگويند. همچنين متن پيام سروش حبيبي توسط بهار مشيري قرائت خواهد شد. مانا باستاني پاريزي نيز با اجراي قطعاتي از پيانو اين شب را همراهي خواهد كرد.
در اين نشست براي اولين بار فيلم مستندي كه از زندگي مشيري توليد شده به مناسبت سالروز تولدش نمايش داده خواهدشد.
اين مراسم ساعت ۵ بعد از ظهر ۵شنبه ۲۹شهريور ماه در خانه هنرمندان ايران برگزار مي شود.
هدایت قطعا تنها نویسنده ای است که به اغلب سبک ها سر کشیده و در انواع مکاتب ادبی داستان نوشته است. تنها نویسنده ای چون او می تواند داستان هایی چون "حاجی آقا" (رئالیسم). "شب های ورامین" (رئالیسم جادویی). "سگ ولگرد" (سمبولیک) و یا "بوف کور" و "سه قطره خون" را که قصه های سورئالیستی هستند و هنوز جزو شاهکارهای ادبیاتمان محسوب می شوند خلق کند.
هدایت از جمله نویسندگانی است که در دنیا با پرداختن به موضوعات و سوژه هایی خاص و نوشتن در مورد خرافات و موهومات قصد براندازی آنها را داشت اما امروز با ممنوعیت ها و سانسورهایی که در چاپ برخی از آثار او مشاهده می کنیم شاهد افزایش قدرت اسطوره ای آثار او هستیم.
بازخوانی "توپ مرواری" هدایت دوباره این فکر را در یادم زنده کرد که چرا قصه نویس توانایی چون هدایت که آندره برتون "بوف کور"ش را شاهکار مکتب سوررئالیسم می داند در ایران گاهی مورد انتقاد و تحقیر و گاهی مورد ستایش و تقدیر قرار می گیرد! این بلاتکلیفی فرهنگی از کجا آب می خورد؟
سالها پیش وقتی شنل قرمزی برای پانصد و پنجاه و نه هزارمین بار سربالایی ولنجک را پیاده بالا می رفت تا سبد خوراکی را به به پنت هاوس مادربزرگش برساند، اصلا فکر نمی کرد که مادربزرگش با یک تلسکوپ مجهز اختلاط های او را با پسرهمسایه شان برای پانصدو پنجاه و نه هزارمین بار دیده باشد و آمارشان را گرفته باشد. به همین خاطر سرحال و خوشحال سبد غذا را به مادربزرگ سپرد و سلام و درود اهل منزل را به او ابلاغ کرد و مثل همیشه فلنگ را بست تا سرپائینی ولنجک را در معیشت پسرهمسایه شان با گفت و شنود عاشقانه و دلبرانه زیر نگاه تیزبین مادربزرگ طی کند.
از آنجایی که پانصد و پنجاه و نه هزارمین باری بود که شنل قرمزی با پسرهمسایه اختلاط کنان و پچ پچ کنان سربالایی ولنجک را بالا و پایین می کردند، از ذهن مادربزرگ گذشت که دقیقا در پانصد و شصت هزامین قرار عاشقانه اش بند را آب داده بوده و عشق و محبتش کار را به ازدواج کشانده بوده.
بنابر این تصمیم گرفت وقتی شنل قرمزی برای پانصد و شصت هزارمین بار با سبد خوراکی ها به دیدنش می رود او را نزد خود نگاه دارد یا او را تا منزل همراهی کند. از نظر مادربزرگ عشق و عاشقی شنل قرمزی با پسرهمسایه ابدا به مصلحت دو خانواده نبود.
روز جمعه رسید. مادربزرگ چشم به ولنجک دوخته بود تا شنل قرمزی را با سبد خوراکی ها ببیند. دید که پسر همسایه تک و تنها ولنجک را بالا می آید. پسر به مجتمع مادربزرگ نزدیک شد و بسته ای را درون صندوق انداخت و فی الفور زد به چاک.
مادربزرگ تا آمد قدم از قدم بردارد و خود را به در خروجی و صندوق برساند پسر سرازیری ولنجک را پشت سر گذاشته بود و رفته بود.
مادربزرگ پاکت را از صندوق برداشت و خط شنل قرمزی را روی آن شناخت.
"مادربزرگ عزیز این پانصد و شصت هزارمین هفته ای است که می بایست سربالایی ولنجک را پیاده بالا می آمدم و سبد را به تو می رساندم. راستش را بخواهی جانم به لبم رسیده، با همه احترامی که برایت قائلم حال بالا آمدن از این سربالایی را دیگر ندارم. از زندگی مجردی خسته ام. می خواهم با پسر همسایه مان ازدواج کنم. در ضمن می دانم که او پسرهمان گرگ سیاه ناقلاست که بنا داشت تو را بدزد و به شیخ نشین ها بفروشد.از این بابت متاسفم اما نگران نباش. هر چه باشد از بی شوهری بهتر است.
نگران سبد غذا و خوراکی ها نباش، اشتراک دو رستوران خوب و درجه یک را برایت گرفته ام. کافی است تلفن کنی و سفارشت را بگویی. قیمت غذاهایش مناسب است. جای نگرانی نیست. پسر گرگ سیاه با او متفاوت است. قلم بدست است و خاطراتش را در وبلاگی قلمی می کند. www. Gorg nevesh.blogfa.com
فعلا تنها راه ارتباطی مان وبلاگ و میل اوست. به محض این که سرو سامان بگیریم. خبرت می کنیم.
دوستت دارم .شنل قرمزی
مادربزرگ بعد از خواندن نامه فی الفور سیستم اش را روشن کرد و وبلاگ پسر گرگ سیاه را باز کرد و مشغول خواندن آخرین پست آن شد. پسر گرگ سیاه نوشته بود:
هرچند که مادربزرگ او دل خوشی از خانواده ام ندارد. اما همه سعی ام این است که دل او را شاد کنم و چاره ای جز این ندارم ... به هر حال ما امروز ازدواج کردیم و احساس خوشبختی داریم...
مادربزرگ وقتی دید که کار از کار گذشته است و کاری از او ساخته نیست. روی پنجره کامنت های آخرین پست کلیک کرد و برای گرگ سیاه نوشت:
خاک برسرت. پانصد و پنجاه و نه هزار بار این دختره را به منزل مادربزرگش کشاندم. پانصد و پنجاه و نه هزار بار مادربزرگش را درون کمد دیواری زندانی کردم. لحظه ای شک نکرد. کاسه کوزه مان را بهم ریختی. از همان روز اول شمایلت را که دیدم دانستم که به قوم مادر خدا بیامرزت رفته ای. خاک برسرشان با این تربیت کردنشان. خبرمرگت زودتر سروسامان بگیر و آدرس منزلت را برایم بفرست.

شب ایتالو کالوینو چهارشنبه (۲۱ شهریور) ساعت ۵:۰۰ در خانه هنرمندان برگزار می شود.
در شب « ايتالو كالوينو » دكتر روبرتو توسكانو درباره ويژگي هاي كالوينو در ادبيات ايتاليا ، مهدي سحابي درباره ديدگاههاي كالوينو سخن خواهند گفت ، فرناز حائري زندگينامه خود نوشت كالوينو را خواهد خواند و آنتونيا شركاء ، فيورنزو گراستا ، محمد رضا فرزاد و ايمان منسوب بصيري زمينه هاي ديگري از كالوينو را مورد بحث قرار خواهند داد. و در بخش پاياني فيلم مستندي از زندگي كالوينو به نمايش در خواهد آمد.
"من از اینجا و آنجا چیزهایی که توجهم را جلب می کرد برداشتم
و همه را در یک کیسه ریختم، اما این راه آفریدن یک اثر هنری نیست."
ازرا پاند
"کی نام مصنف بدان کتاب زده اند که مرا این حادثه اتفاق افتاد به دوباره: یکی آنکه، دیوان شعرم کسی بخواست و بازگرفت و اصل نسخه جز آن نبود، آن جمله را بگردانید و نام من از سر آن بیفکند و رنج من ضایع کرد تاب الله علیه و من دیگر کتابی کردم هم از طریقت تصوف، نام آن "منهاج الدین"، یکی از مدعیان نام من از سر آن پاک کرد و به نزدیک عوام چنان نمود که وی کرده است."
پدیده سرقت ادبی از وقتی که انسان قلم بدست گرفته و کتابت آغاز کرد وجود داشته است و مالکیت ادبی-هنری به شکل امروزی اش مطرح نبوده و افراد سودجوی همواره از اقوال دیگران بدون ذکر منبع و ماخذ استفاده می کردند، یا کتابت مولفی را تحریف کرده و مشکلات عدیده بر راه او علم می کردند. انتساب اثر دیگران به خود از نمونه هایی است که به علت عدم رعایت حقوق مادی و معنوی مولف، سلب آرامش و نادیده گرفته شدن حقوق مولفین و مصنفین را موجب می شده است. و اما امروز با وجود وضع قوانین مختلف و کنوانسیون های بین المللی در مورد حمایت از حقوق مادی و معنوی مولف و وضع حقوق مولفان و مترجمان و هنرمندان (حتی در فقه معاصراسلامی)، بسیار می بینیم که در کتب، مطبوعات و ... متون ادبی، علمی، فلسفی و ... را با حذف نام مولف و مصنف به نام خود به چاپ می رسانند، این کار اگر چه در بین عوام و دانشجویان و هنرمندان و ... رایج است و شاید جای خرده گیری نباشد ولیکن وقتی از سوی اساتید، اندیشمندان و بزرگان ادب و هنر کشورمان که وظیفه سنگین تولید علم، فکر و اندیشه برعهده آنان است ، سر می زند جای بسی درنگ و تامل و تاسف است.
در هر حال اثر ادبی-هنری محصول و زاییده فکر و اندیشه نویسنده و مولف است و نوعی مالکیت فکری محسوب می شود که حمایت از آن موجب حفظ منافع فردی شخص و همینطور برقراری نظم عمومی در جامعه می شود و اگر در بعد وسیع تر به قضیه بنگریم موجبات تشویق و ترغیب مولفان و مصنفان و رشد و اعتلای فرهنگ جامعه را به همراه دارد. به همین دلیل است که کشورهای زیادی به منظور حمایت از این حقوق قوانینی را در سطح بین المللی وضع کرده اند تا بتوانند هر چه بیشتر و بهتراز حقوق مادی و معنوی نویسنده حمایت کنند چرا که با توجه به رشد روزافزون تکنولوژی و گسترش عرصه ارتباطی وسیع در جهان، قوانین داخلی کشورها به تنهایی توانایی حفاظت از حقوق مولفین را نداشته و نخواهند داشت.
اما آنچه بهانه قلمی شدن این یادداشت را فراهم آورد، قطعه ای بود با نام "حلال زاده" که چندی پیش در یکی از روزنامه های وزین و مرحوم اصلاح طلب به چاپ رسید با نام یکی از بزرگان ادب و هنر کشورمان. شایسته و لازم بود که سراینده شعر نامی از دبلیو.اچ.اودن را نیز در کنار نام خود یادآور می شد و یا اثرش را برگرفته یا اقتباسي از شعر "شهروند گمنام" وی می خواند. چرا که بهره بردن از افکار و اندیشه های نویسندگان و ادبیان چه به صورت فکر یا عین عبارت، بدون ذکر ماخذ و منبع آن، چه نامی جز سرقت ادبی، می تواند داشته باشد؟
فصل مشترك نمايش و نمايش درماني پالايش روح انسانهاست، در نمايش اين پالايش براي كليت تماشاگرها بروز پيدا ميكند و در نمايشدرماني صرفاً براي شخص درمانجو.اولي صرفا براي آرامشبخشيدن و پالايش روح تماشاگر است و اين ديگري براي درمان و مرمت روح خستة درمانجو. در نمايش و همينطور نمايشدرماني، ابزاري كه مورد استفاده قرار ميگيرد، عناصر نمايشي است با اين تفاوت كه در نمايش، اين عناصر در كنار بازيگر فرصتي را فراهم ميآورند تا تماشاگر ارتباط خوب و مناسبي با اثر و فضاي آن برقرار كند، در حقيقت كارگردان با طبقهبندي اين عناصر و ابزار شرايطي را مهيا ميكند تا روح تماشاچي را به نوعي درگير كند. اما در نمايش درماني اين طبقهبندي انجام نميگيرد و درمانگر اجازه ميدهد تا نمايش به همان شفافيتي كه در ذهن درمانجو نقش بسته به عمل تبديل شود و اثرات خود را در درمانجو به جاي بگذارد. در نمايش اولين مسئلهاي كه حائذ اهميت است ذهن بازيگر است، يك بازيگر بايد قوي باشد، قوي نه از نظر هيكلي بلكه از نظر ذهني، يك بازيگر بايد تمرينهاي بدني داشته باشد، خودش را براي حركتهاي مختلفي كه ممكن است در نمايش وجود داشته باشه آماده بكند، بايد نفس، صدا و فنبيان قوي و مناسبي داشته باشد. به طور كلي يك بازيگر از لحاظ فيزيكي و دروني كاملا مسلط است و تمرينهاي مختلفي ميكند تا بتواند شخصيتي را كه برايش تعيين شده به خوبي نشان بدهد. اين مباحث در نمايش درماني به اين وضوح اتفاق نميافتد. چرا كه هدف اجراي كار نمايشي نيست. و ضرورتي براي استفاده ازعناصر نمايش و ابزارهاي نمايشي نيست. در نمايشدرماني با شرايطي كه گاهي درمانگر فراهم ميكند و گاه توسط خود درمانجو بطور بداهه اتفاق ميافتد، شرايطي فراهم ميشود تا با كمك هنر نمايش درمانجو را به گذشته، حال و آيندة زندگياش پيوند بزنيم و او را از شرايط بدي كه گرفتار آن است و از آن رنج ميبرد نجات دهيم.
پيرما هفتهاي خواب و خوراك نداشتن و انديشيدن و ستونهاي جدول برنامه بالا و پايين كردن و شنبه و دوشنبه را سهشنبه و چهارشنبه كردن و بقيه قضايا.
پيرما در جمع ياران كاردان بود و اعتبار خويش نيكو ميدانست. پس چنان اتفاق افتاد كه شبي مريدان يك يك او را سلام و درود گفتند و گرد او حلقه زدند. او را گفتند: اي پير! چارهاي بينديش كه حلقه رندان را شنبه و چهارشنبه گرد كردن نتوانيم، كه اگر چارهاي نيانديشي دستت ببوسيم و پيكار خويش رويم و سال ديگر به خدمتت درآييم.
پير ما سر در گريبان تفكر فرود آورد و لختي بينديشيد. آنگاه سر برآورد و گفت: از پس سالها تجربت حلقه رندان گذاشتن و كار خود برداشتن جايز نبود. لاجرم دست به كار شويم و چارهاي انديشيم.
پس پير ما جدول برنامهها به دست گرفت. روزها و ساعتها بالا و پايين فرمود، آن گونه كه مريدان طلب كرده بودند.
پس مريدان را طلبيد. خبر رسيد طلبه جوان مجلس رندانه راه واتيكان پيشگرفته، ديگري به سواحل جنوب عازم شده و يكي پي حكمت در بابل عزيمت يافته و ديگري حلقه رندان بي مريدان تاب نداشته.
داشتيم زندگيمان را به خوبي و خوشي و اول شخص مفردي پيش ميبرديم كه ناگهان سرو كله سومشخص مفردي پيدا شد و اصرار از او انگار از ما كه ظرفيت ذهني ما عجب ظرفيتي است و شايسته و بايسته است كه ما فلسفه تاريخ خوان شويم!
فلسفه تاريخ خواندن همان و لنگ ماندن در سامانههاي معرفتي و نظامهاي افلاطوني، ماركسيستي و هگلي همان.
درس اول: بچهجان! گوش به ما بده كه در جهان چيزي به نام فلسفه تاريخ نداريم بلكم فلسفههاي تاريخ داريم.
فلسفههاي تاريخ همان سامانههاي معرفتياند كه صور و اشكال تاريخ را توليد و باز توليد ميكنند و سامانههاي معرفتي همان دستگاهها و نظامهاي انديشهاي و فلسفياند كه افلاطون و هگل و ماركس زورشان را زدهاند و توليدشان كردهاند.
درس دوم: اين مبحث با سه سوال شروع شد:
آيا اسطوره شناسي خود گونهاي از فلسفه تاريخ نيست؟
آيا اسطورهشناسي نسبت با واقعيت عمل ميكند؟
آيا اسطورهشناسي به امور و رخدادهاي غير واقعي ميپردازد؟
درس سوم: اين سوال بود كه تاريخ مفهوم است يا فرآيند؟
گفتم: اين است
گفت: نه
گفتم: آن است
گفت: نه. (متخصص بور كردن آدم است.)
معلوم شد كه هم فرآيند است هم مفهوم. history فرآيند است و History مفهوم. تاريخي كه مفهوم را در بر ميگيرد به مثابه امري كلي است و مابهازاي بيروني ندارد و يك مقوله خود به خود است و تاريخي كه فرآيند را در بر ميگيرد به مثابه امري جزئي.
درس چهارم و پنجم و ششم و هفتم و هشتم هم بماند تا بعد.
بعد تحریر: تازگی ها شنیدم این استاد گرامی همین طوری زورکی زورکی خیلی ها را از پله های ترقی به بالا رهنمون شده اند.
هیجان زیادی دارم. هم قرار است هم دوره ایی های دانشگاه را ببینم. هم پای درس های شنیده و نشنیده استاد پاینده بنشینم. سه سال پیش نقدادبی را با او در دانشگاه گذراندم.
مبانی نقدادبی ویلفرد گرین و لی مورگان می خواندیم و تاریخچه نقدادبی ورنن هال. از افلاطون و ارسطو تا والت ویتمن وویلیام دین هولز و تولستوی و تی اس الیوت.
از الیوت در مقاله اش تحت عنوان "وظیفه نقد" می خواندیم:
مشکل نقد چون مشکل هنر از نوع نظم و شکل آن است. منتقد حقیقی تعصبات شخصی اش را تابع حس عمومی و داوری حقیقی می کند. او باید معیارهای ارزشی عینی داشته باشد. به سخن دیگر او بایستی کلاسیسم باشد. زیرا انسانها نمی توانند به راه خود ادامه دهند بدون اینکه از حمایت و وفاداری نسبت به چیزی خارج از خود برخوردار باشند. رمانتیسم تکه تکه و خام و درهم برهم است در حالیکه کلاسیسم کامل رسیده و منظم است. ندای درونی باید مردود شمرده شود.
دوران بسیار شیرین و خوشی داشتیم. به لطف استاد قرار است تکرار مکرر شود.
جلسات نقدادبی استاد پاینده روزهای سه شنبه ساعت ۳۰/۵ در حوزه هنری برگزار خواهد شد.
ماری شوارتسنباخ در زوریخ به دنیا آمد . در دانشگاه همان شهر فلسفه و روانشناسی و ادبیات خواند . دوستی وی با « اریکا » و « کلاوس » ، دو فرزند توماس مان نویسنده مشهور آلمانی ، بسیار اهمیت دارد . در سال 1931 دکترای خود را دریافت کرد و همان سال اولین داستانش را منتشر نمود. شوارتسنباخ سالها پیوسته در اندیشه سفر به شرق بود. و سرانجام در پاییز 1933 به ایران و افغانستان سفر کرد . هنگام اقامت در ایران با دیپلمات فرانسوی ازدواج کرد . طی اقامت در تهران و دره لار کتاب « مرگ در ایران » را نوشت .

در سال 1939 با ماشین فوردی که پدرش برایش خریده بود به همراه دوستش الا میلارت سفر دیگری را آغاز کردند. در این سفر دوم با گذر از استانبول ، آنکارا ، تبریز ، تهران ، مازندران و مشهد به هرات رسیدند و در ماه اوت همان سال به مزار شریف و کابل سفر کردند. در کابل خبر آغاز جنگ جهانی دوم را شنیدند . شوک ناشی از این خبر چنان بود که ماری شوارتسنباخ مدتی بیمار شد . عکس ها و فیلم ها و یادداشت های شوارتسنباخ از سفر به ایران بسیار جذاب و خواندنی است . در واقع نخستین جهانگرد سوئیسی بود که به ایران آمده بود.
شوارتسنباخ در سن سی و چهار سالگی بر اثر تصادف شدید با دوچرخه درگذشت . دو کتاب « مرگ در ایران » و « همه راهها باز است » از زبانی آلمانی ترجمه شده که قرار است منتشر شود . در مراسم « شب شوارتسنباخ » ، فیلیپ ولتی سفیر سوئیس در ایران ، دکتر آلکسیس شوارتسنباخ ، مهشید میرمعزی و سعید فیروزآبادی درباره زندگی و آثار این نویسنده و جهانگرد سوئیسی سخنرانی خواهند کرد . همچنین فیلم مستندی از زندگی وی به نمایش درخواهد آمد.
« شب شوارتسنباخ » ساعت پنج بعد از ظهر چهارشنبه چهاردهم شهریور ماه در خانه هنرمندان ایران برگزار می شود.
زادنش به دیر خواهد انجامید ... خود اگر زاده تواند شد ــ...
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه خورشید در دلم
می جوشد از یقین.
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
شاملو