تبليغاتX
اول شخص مفرد
هنر نسخه دوم جهان واقعي نيست. از آن نكبت همان يك نسخه كافي است!

 اگر دوست بداريم، ايدز مي‌گيريم.

اگر دوست نداريم، تنها مي‌مانيم.

اگر بنوشيم، نجس مي‌شويم.

اگر ننوشيم، بهانه‌اي براي دعواهايمان نداريم.

 

اگر سيگار بكشيم، سرطان مي‌گيريم، از نوع حنجره‌اش.

اگر سرطان بگيرم، پول دوا و دكتر را چه كنيم!

اگر بخوريم، كلسترول خونمان را بالابرده‌ايم.

اگر نخوريم، سوءهاضمه مي‌گيريم.

اگر راه برويم؛ زانو درد مي‌گيريم.

اگر راه نرويم، به جمود مفاصل مبتلا مي‌شويم.

 

اگر حرف بزنيم، از كار بي‌كار مي‌شويم.

اگر مخالفت كنيم، معاند مي‌شويم.

اگر فكر كنيم، مضطرب مي‌شويم.

اگر فكر نكنيم، همان "آقايي" كه بوديم، مي‌مانيم.

 

اگر شك كنيم، مطرود مي‌شويم.

اگر طرد شويم، در انزوا مي‌ميريم.

اگر..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:5  به قلم آمنه فرخی  | 

 نويسنده آثار سه‌گانه "طبل حلبي"، " موش و گربه" و "سال‌هاي سگي"  هشتاد ساله شد. بي‌ترديد گونترگراس را مي‌توان تاثيرگذارترين و جريان‌سازترين نويسنده معاصر  در ادبيات آلمان دانست، موضع سرسختانه او در برابر پورنوگرافي نه تنها تصوير ادبيات را در محافل و نشست‌هاي ادبي آلمان متحول كرده بلكه زاويه ديد جهانيان را به ادبيات آلمان جهتي تازه بخشيده است.

 

 

                                                                

 

گونترگراس برنده نوبل 1999 در مراسم اعطاي اين جايزه مي‌گويد: " از همان زماني كه نسبتا جوان بودم، ياد گرفتم كه كتاب مي‌تواند تاثيرگذار باشد، شجاعت و يا تنفر به وجود بياورد، بعد از چاپ "طبل حلبي" و "سالهاي سگي" اما، به ياد مي‌اورم كه مي‌گفتند: "كار گونترگراس شبيه پرنده‌اي است كه لانه‌اش را به گند مي‌كشد."

 

درست از همين زمان است كه گونترگراس به عنوان شخصيتي كه مورد بحث است، در جوامع ادبي مطرح مي‌شود. وي در جايي ديگر مي‌گويد: " با همه اين حرف‌ها زندگي مي‌كنم. اين وضعيت "هميشه مورد بحث بودن" را به عنوان چيزي زندگي‌بخش و البته به عنوان خطرات انتخاب شغلي‌ام پذيرفته‌ام و آن را درك مي‌كنم."

 

و اما گونترگراس علاوه بر نويسندگي، به عنوان شاعر، طراح و نقاش و مجسمه ساز، آثار بسيار ويژه‌اي را به جامعه هنري ارائه كرده است. به نظر مي‌رسد فعاليت‌هاي هنري او نوعي گذر سيال از شعر به رمان، از رمان به طرح و از طرح به مجسمه است.

در خصوص انديشه‌ها و آرمان‌هايش در دنياي نوشتن كه هيچ در آثار هنري ديگر او نيز، نمي‌توان اثري را يافت كه در آن امري غير سياسي مطرح باشد. در اين خصوص _ در مصاحبه با ميشاييل نويمان از روزنامه تسايت* _ مي‌گويد: " پرهيز از مسايل سياسي، يعني همان واقعيت‌هاي اجتماعي، خودش نوعي تصميم سياسي است. حتي اين دوري ممكن است باعث جمود سياسي شود. به نظر من سياست همانند ساير واقعيت‌ها ناشي از اين شناخت است كه ما حتي در عشق و خصوصي‌ترين مسايل خود نيز تحت تاثير شديد غول سياست هستيم. هر كسي كه چنين جنبه‌اي را ناديده انگارد، به نظر من واقعيت را مخدوش كرده است. همه جا مي‌توان سياست را حس كرد، حتي سياست بر روياهاي ما تحميل مي‌شود."

 

به هر حال گونترگراس به گفته‌ خودش نويسنده‌اي است كه بر ضد زمان سپري‌شونده قلم مي‌زند و شرط اين گونه نگارش را حاصل "انسان معاصر" بودن و نه حاصل بي‌زماني و غرق شدن در فرادستي‌ها مي‌داند. "طبل‌حلبي"** گونترگراس با وجود اينكه در زمان چاپ موجب شد تا گراس را به دين‌ستيزي و انحرافات اخلاقي متهم كنند، اما امروز به قول اكثر منتقدان ادبي يكي از شاهكارهاي مسلم گراس و شايد يگانه اثر ستايش‌انگيز او به شمار رود. فصل آغازين اين اثر يكي از زيباترين سرآغازها در تاريخ ادبيات جهان به شمار مي‌رود.

 

و اما شعرهاي گونترگراس هر چند تعدادشان زياد نيست اما همين تعداد كم، معاني و بيان فوق‌العاده دل‌انگيزي دارند. به بهانه سالروز تولدش (16 اكتبر 1927) قطعات "بدون چتر"، " احساس مسخره در تخت دو نفره" و "روزهاي تعطيل" او را به ترجمه محمود حسيني زاد بخوانيد.

 

 

بدون چتر

 

باران كه شدت‌ گرفت،

پيرزن زد زير گريه.

از اتومبيل گشت پليس كه رد مي‌شد

پليسي داد زد و به زن گفت: خودتان را كنترل كنيد.

به خاطر شما كه نمي‌بارد.

 

احساس مسخره در تخت دو نفره

 

تنهايي رفتار غريبي دارد،

نمي‌خواهد تنها باشد.

تنهايي از جا مي‌پرد

براي پرشش انتظار تشويق دارد.

تنهايي تحمل خودش را ندارد،

صداي خاراندن خودش را گوش مي‌كند.

تنهايي خريد مي‌كند: زنگوله، بوق،

چيزهايي كه سر و صدا مي‌كنند.

تنهايي بيرون مي‌رود، به خودش بر مي‌خورد،

براي خودش دوبل سفارش مي‌دهد.

تنهايي مي‌خوابد

و هيچي مزاحم نيست.

 

 

روزهاي تعطيل

 

هر بار كه كسي اسمي از مسيح مي‌برد،

بايد سيگاري روشن كنم.

منجي اين عالم

سلامتم را ويران مي‌كند .

 

 

 

* اين مصاحبه به ترجمه سعيد فيروزآبادي در شماره 48 نشريه بخارا منتشر شده است.

** "طبل حلبي" ترجمه سروش حبيبي در سال 80 توسط انتشارات نيلوفر منتشر شده است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 19:42  به قلم آمنه فرخی  | 

 

 خاک آبستن بود.  ابر آبستن بود. باد آبستن بود.

 پاره‌ای از هر سه در هیایویی سخت بر سر پا ایستاد.

تا که زاییدند... 

کودکش من بودم. بی‌قرار و مغرور.                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 20:13  به قلم آمنه فرخی  | 

 

میلان کوندرا اعتراف کند که بارهستی را من نوشتم.

با مادام بواری همسایه دیوار به دیوار شوم.

جسارت مارگریت دوراس را در نوشتن عاشق داشته باشم.

با ریچاردبراتیگان به صیدقزل آلا در آمریکا بروم.

با ترکه ماریا الکساندرا را کبود کنم و معشوقه ولادیمیر مایاکوفسکی باشم.

فقط برای ده دقیقه  گرگور زامزار باشم.

و اینکه امیدوارم امسال نامه  مفقود شده جمیز جویس را در صندوقچه ام پیدا کنم که نوشته بود.. اه ای دلبرک شیرین به یادماندنی ... اولیس را برای تو و به یاد تو نوشتم...

 

و اما بخوانید:

آرزوهای محال توکای مقدس و افرا  و کافه چی را... ( اگر وقت شد کاسنی را هم بخوانید... )

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:59  به قلم آمنه فرخی  | 

این روزها مشغول خواندن چند کتابم که دنیای عجیب و غریب و مه آلودی را در رویاهای شبانه ام به تصویر می کشند. همیشه تصورم این بود که این شیوه کتاب خواندن حواس و مشاعرم را مختل می کند اما امروز به روایت مستند حاضرین و شاهدین هنوز مشاعرمان را حفظ کرده ایم و از زندگانی حظ  می بریم!

اولین کتاب "تاریخ جنبش مزدکیان" نوشته اوتاکرکلیما  است که وقایع بسیار جالبی از دوره ساسانیان به تصویر کشیده.  فصل هایی از کتاب که به شهبانوها و زنان افسانه ای دربار، اطفال نامشروع و زنان صیغه ای و حقوق آنها،قدرت طلبی ها،کشتار و شکنجه های درباریان و همینطور هلاکت مزدک و پایان جنبش مزدکیان می پردازد فوق العاده جذاب و در مواردی بسیار دردآورند، شنیده ایم که چاپ دوم این کتاب بعد از 15 سال در این دوره از عجایب روزگار خلقت است.

دومین کتاب، "از جادوگردرمانگران تا اسلام" تالیف "میرچا الیاده" بزرگ و محبوب من است. این کتاب هم تاریخچه ای از شمنیسم آسیای جنوب غربی، افریقا، استرالیا و آمریکای جنوبی را شامل می شود. و روش های روحی و تجربیات عرفانی نوافلاطونی، بودیسم ژاپنی و سمادهی و ... را مطرح می کند. (همین کتاب رنگ و بوی غریبی به رویاهای شبمان بخشیده.)

سومین کتاب "سیر حکمت در اروپای" محمدعلی فروغی خودمان است که از بس حجیم است هر چه می خوانیم به آخرش نمی رسیم.

 و اما آخرین کتاب که حظ بزرگی از خوانش آن به ما دست داد. "بوی درخت گویاو" است که از صندوق چه پر گردوخاک خانه مان یافتیم و آن را هم سن و سال خودمان دیدیم. این کتاب در حقیقت مصاحبه ای است که پلینیو مندوزا با گابریل گارسیا مارکز در سال1982 صورت داده و لیلی گلستان و صفیه روحی آن را در سال 1362 به فارسی برگردانده اند. در این کتاب فصل هایی از زندگی مارکز* توسط پلینیو مندوزا که یکی از دوستان و همکاران مطبوعاتی مارکز بوده به تصویر کشیده شده و بعد حول محور آن تصاویر سئوالاتی مطرح شده است.

 

در یکی از این فصل ها مندوزا توضیح داده است که ماکز در سال های 1950-51 جزء گروهی به نام "بارانکیلا" بوده که این گروه در زمان خود سرشار از ادعاهای فرهنگی بوده و اعضای آن همگی افرادی خوش گذران و عاشق ادبیات بوده اند. خواه این توجیه صحیح باشد یا غلط، این گروه یکی از عجیب ترین و آگاه ترین گروه های آمریکای جنوبی بوده که در آموزش مارکز نقش به سزایی داشته است.

 این افراد جوانانی بودند باده گسار و احساساتی، تندخو، کاملا کارائیبی و گیرا. دوستی محکمی آنها را بهم پیوند می داده و علاقه مشترکشان مطالعه و خواندن و خواندن بوده است. جیمز جویس، ویرجیناوولف، اشتاین بک، دوس پاسوس، همینگوی، شروود آندرسن، و فاکنر پیر بوده اند که ادبیات عشق مشترکشان بوده است.  اغلب اوقات آنها سرگرم نوشیدن و گفت و گو درباره ادبیات بودند، آنهم در خانه های اسطوره ای پر از پرندگان و گیاهان سبز و دختران خیلی جوان. همان طور که در "صدسال تنهایی" می بینیم.

 

                                                             

                                                                

 

 

یکی از موضوعاتی که در این مصاحبه به نظرم جذاب آمد اهمیت زن ها در زندگی و شهرت مارکز است: او در فصل "زنها" در پاسخ به سوال مندوزا " در زندگی تو زنها چه اهمیتی داشته اند؟" می گوید:

"بدون نقشی که زنها در زندگی ام بازی کرده اند، نمی توانستم زندگی را آنچنان که هست درک کنم. مادربزرگم مرا بزرگ کرد و خاله های بسیاری که وقتشان را بسیار صرف من می کردند و خدمتکارانی که لحظاتی پر از خوشبختی برایم ارمغان آورند، آنهم به این دلیل که تعصباتشان کمتر یا لااقل از نوع تعصبات زنهای خانواده ام نبود. خواندن را با یک خانم معلم بسیار زیبا، بسیار شیرین و بسیار باهوش یادگرفتم. اگر مدرسه را دوست داشتم فقط به خاطر او بود. در زندگی من همیشه یک زن وجود داشته که دستم را گرفته و در ظلمت حقیقت، حقیقتی که زنها بیش تر از مدرها درکش می کنند هدایتم کرده است. و این عادت در دراز مدت برای من به صورت یک خرافه در آمد. حس می کنم که وقتی دور و برم پر از زن باشد هیچ اتفاق بدی برایم نمی افتد. وجود زنها به من احساس امنیت می دهد و بدون این احساس قادر نبودم تمام کارهایی را که در زندگی ام کرده ام ، انجام دهم، به خصوص که قادر به نوشتن نبودم."

 

 

فصل های دیگر این مصاحبه به مرسدس همسر مارکز و تاثیرش بر دنیای مارکز، الهاماتی که مارکز از کافکا، همینگوی و سوفوکل و حتی موسیقی مجلسی آن زمان _شومان تا بارتوک – گرفته، دیدگاه های سیاسی و دوستان سیاسی و صمیمی اش فیدل کاسترو، دانیل میتران و ژنرال عمرتوریخوس و ... می پردازد.

 

 

خوانش مصاحبه 168 صفحه ایی مندوزا با مارکز، حس مرا از زمان بکلی بهم ریخت. اخرین سطر کتاب را که خواندم، دختری از هم پاشیده بودم با سوال های زیاد. مثلا اینکه، آیا مارکز  با تمام جدیت و قوام و ثبات وجودی، زیر نگاه دیگری تبدیل به سوژه شده است؟

 

 

 

 

 

 

* فصل هایی مثل ریشه، حرفه، شکل گیری، کلام و اثر، صدسال تنهایی، سیاست، زنها و ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 13:33  به قلم آمنه فرخی  | 

پيرما زانوي غم به بغل‌‌گرفتن و نوشتنش نيامدن و حلقه مريدان گرد نكردن و سوال ياران بي‌پاسخ گذاشتن و در افزايش نرخ آب و برق و آيت‌اللهي فضلا واماندن و بقيه قضايا....

 

روزي مريدان در احوالات پير ريزبين شدند و زانوي غم به بغل پير سخت فشرده يافتند. پس مريدان يكان يكان پيامك و پيغام و پسغام از خود صادر كردند مر پير را، كه اي پير! از آخرين كتابتت ده روز و شب گذشتن و مريدان در انتظار گذاشتن بهر چيست؟ باشد كه پاسخ سوالمان را نيك بگويي و سوسه نيايي ...

گفت: ندانيم. لكن هرگاه بساط نوشتن پهن‌كرديم و قلم به دست گرفتيم و خواستيم دفتري قلمي كنيم و از نرخ گران آب و برق و مسكن و زهرمار بناليم و فلان ميتينگ را به نقد كشيم و دلبري‌هاي فلان ضعيفه را در مجلس اعيان رو كنيم و از اسباب آيت‌الله‌ايي طلب‌كردنش بگويم و كرك و پرش را بريزانيم، موجود از ما بهتراني در نظرمان ظاهر آمد و گفت: اي پير، موي سياه به رنج دوران سپيد ساختن و در احوال روزگاران غوطه‌خوردن و مبهوت ماندن و انگشت اشارت در هر سوراخي فرو كردن و مته به خشخاش گذاشتن و در نيك و بد ايام نظر كردن سخت بگذار و راه خويش برگير... تا به سرمنزل مقصود رسي.

پس قلم فروگذاشتيم و راه خويش به سر منزل مقصود رسيدن محال ديديم. چون نوشتن نتانستيم* زانوي غم به بغل گرفتن مجاز دانستيم.

پس چشم بر جهان ببستيم و لب به ختومات گشوديم و راه از ما بهتران را تسخيركردن پيش‌گرفتيم تا به امروز كه  قلم را به روي كاغذ سرانديم و بخت بد به روي كاغذ و مريدان و ياران نمايانديم.

 

 

*  نتوانستیم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 19:7  به قلم آمنه فرخی  |