تبليغاتX
اول شخص مفرد
هنر نسخه دوم جهان واقعي نيست. از آن نكبت همان يك نسخه كافي است!

 

 

ابوي بزرگوار ما معتقدند كه كاغذ اخبار خواندن و گوش به صحبت مخالفان دولت مردان سپردن، كاري است بس عبث و بيهوده. ما اما اينگونه نمي‌انديشيم و همچنان كاغذ اخبار دوست و دشمن را كه به دستمان مي‌رسد تورق مي‌كنيم. از خوانش اين قسم مطالب نه ككي به تنبانمان افتاده نه هر چيز ديگري كه امكان به تنبان در افتادن را خداوند برايش در نظر گرفته است... اما ابوي بزرگوار ما مي‌فرمايد اين كك نه از آن كك بود كه به تنبان درافتادنش برهمگان عيان شود...  

 

ابوي بزرگوار ما البته معتقدند كه بيش‌تر از ظرفيت اشكم و مثانه خوردن و نوشيدن نيز از جمله بي‌قواره‌ترين فعل‌هاست.. ما اما نه اينكه خودمان ... البته كه ما افسار تناسب انداممان را قرص و محكم به دست گرفته‌ايم، اما خودمان به چشم ديده‌ايم بسياري يلان و پهلوانان و سياستمداران را كه نامتناسب با ظرفيت اشكم و مثانه‌شان خورده‌اند و نوشيده‌اند و آخ هم نگفته‌اند...

 

ابوي بزرگوار ما همچنان معتقدند قواعد بازي را درست رعايت كردن از مهمترين امور زندگاني است. ما اما با اين سن و سال خرد، به جد معتقديم كه اگر بنا به رعايت قواعد بازي باشد آن هم در این روزگار نامراد نامناسب با حريفي كه بويي از شرف نبرده است، بازي كردن چه به قاعده، چه بي قاعده، تنها يك نتيجه مي‌تواند داشته باشد و آن پيروزي بي‌شرف است.

 

ابوي بزرگوار ما گاهي افاضات مي‌فرمايند كه چيزهايي را در طول زندگاني مال خود كرده‌اند از راه درست، عرق جبين منظورشان است، چيزهايي كه شايسته شان بوده‌اند...  ما اما در اين روزگار مردماني را مي‌بينيم كه چيزهايي را مال خود مي‌كنند كه مال خود كردن آن چيزها اصولا قدعن است... كه مال خود كردن آن چيزها دشمني با مردمان ديگر است.

 

ابوي بزرگوار ما در این روزگار که آنچنان روزگار او نیست... همچنان به اصول خود پايبند است... اصولی که ما هر چه کوشیدیم نتوانستیم خود را مقید به ضوابط و قواعدش کنیم.

 

 پس صبوري نكرديم.. انتظار نكشيديم. به آينده نيانديشيديم. خودرايي كرديم و ثابت كرديم كه از هر آنچه هنر است، هنر انساني زندگي‌كردن بي‌بهره‌ايم.

 

                                                                          قمرالسادات قجری

                                                                                              طهران- ۱۲۸۷

 


باور کن!  غمگینی، چهره ندارد؛ و مردان، همیشه توی تاریکی گریه می‌کنند.

 مینیمال های رضا ناظم که بدون مجوز ماندند....

آنا آخماتوا به روایت فتح الله بی نیاز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:11  به قلم آمنه فرخی  | 

 

 

ما بانوي قلمیم، چه فرق دارد يوني‌بال يا پاركر يا ديپلمات يا هر کوفت و زهرمار وطنی یا غیروطنی ديگري.... مهم اين است كه هر چه احساس مي‌كنیم از راه قلم است. از راه قلم شاد مي‌شویم، با قلم غمگين مي‌شویم، از لمسش سبك می شویم با بي‌جوهري‌اش مي‌سوزیم و مي‌سازیم.

با گم‌شدنش احساس سنگيني مي‌كنیم. با او دوست مي‌داریم. بازيگوشي مي‌كنیم. خوش‌اخلاقي مي‌كنیم. بدخلقي مي كنیم. زندگي مي‌كنیم. عاشق مي‌شویم. قهر مي‌كنیم.. فحش مي‌دهیم. دلبري مي‌كنیم و خيلي كارهاي ديگر...

 

مثلا اشك بعضي‌ها را در مي‌آوریم، امتحان کردنش بی ضرر است ، بعضي اوقات كار بسيار سرگرم‌كننده‌اي است. دل و دماغ‌مان را چاق مي‌كند حسابي... گاهي ديگران را مي‌خندانیم، به ندرت البته و گاهي لجشان را درمي‌اوریم در غالب مواقع.

 

نمي دانیم چقدر باور داريد كه  قلم تا چه حد يار ماندگار و باوفايي است! برای ما اما باوفا تر از عاشق پیشه ترین شاهزادگان قجری است، بلاشك این سالها يكي از بهترين و وفادار ترين همراهانمان بوده، يكي از محبوب ترینشان. 

خلاصه كارهاي بسياري با همراهي قلم مرتكب مي‌شویم كه بدون وجودش مثل چهارپايي شايد در گل مي‌ماندیم به ويژه در این روزهاي خاكستري، مخصوصا عصرهاي جمعه.. يا شب‌هاي پنج‌شنبه...  يا همين روزهاي پايان سال كه شلوغند و پر هياهو و پر رفت و آمد... همين روزها كه حوصله‌ مان را سر مي‌برند و مثل خوره به جانمان مي‌افتند با ديد و بازديدهاي موجه و غيرموجه‌ شاه زادگان و قوم و خویش دور یا نزدیک و این جماعت رعیت...

 

با قلم اموراتمان را هم می گذرانیم. به واسطه کاغذ اخبارمان. حظ می بریم از این کار و تنها به این دلخوشی زنده ایم.

 

با قلم مان به آدمي ديگر بدل مي‌شویم و گاهي به چيزهاي ديگر... با قلم مان واژگونه مي‌شویم... تلخ مثل زهرمار مي‌شویم.. شيرين اما هرگز.. چه اهميتي دارد اصلا هرچه می شویم به خودمان مربوط است.

 

با قلم عاصي و پر جنب‌وجوش مي‌شویم، شر به پا مي‌كنیم، مدينه فاضله ترسيم مي‌كنیم، تصوير مي‌كنیم، تقبيح مي‌كنیم، تبديل مي‌كنیم، تسخير مي‌كنیم، تجديد مي‌كنیم، تكميل مي‌كنیم ، تحريم مي‌كنیم و خيلي چيزهاي ديگر كه در باب تفعيل مي‌گنجد. چون دلمان مي‌خواهد.

 

... و همچنان تنها راه تحمل هستي را به پيروي از فلوبر هم نشین دیرینه مان عيش مدام مي‌دانیم و غرق شدن در ادبيات... در اين راه قلم مان ما را یاری مي‌كند.. ما را غرق مي‌كند، غرقه مي‌كند، نه منتی بر سرمان دارد و نه انتظار نابجایی...

 

ما بيشتر وقت‌ها كار مي‌كنیم، زندگي فعال براي ما خوشايند است و گاهي هم دوست‌داریم كار نكنیم، فعال نباشیم، فكر نكنیم، ننويسیم اما قلم را به دست بگیریم و سيب سرخي گاز بزنیم و به صداي پاي رعیت جماعت در کوچه باغی مان گوش دهیم و  دیگران را ندید بگیریم و كيف دنيا را ببریم... حالا مي‌خواهد زمستان باشد يا بهار، پاييز باشد يا تابستان يا هر چيز ديگري.... اصلا چه فرق مي‌كند...

 

 

 

                                                                                 

                                                                                  دوشیزه قمر السادات قجری

                                                                                         برج حوت. ۱۲۹۷

 


 + این هفت آرزو محال نیست!!!

 + قلم به روایت یک تصویرساز

 + بررسی نشریات سال 86: سال توقیف و فرار

 + سال بد بگذار كه بگذرد.. بگذار بماند بيخ ريش صاحبش!  بهاریه اول شخص مفرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:35  به قلم آمنه فرخی  | 

  

 قدوم مباركمان را در چنين روزي بر كره خاكي نهاديم.  پديد آمديم.  هست شديم.  متولد شديم.  در دفتر مواليد ثبت شديم و رشد كرديم و بزرگ شديم و دوشيزه‌اي شديم كه مي‌بينيد. سرد و گرم روزگار چشیدیم و چيزهاي بسيار ديديم.  برخي را باور كرديم. غالبش را باور نكرديم....  به هرحال مكلف شديم.

 

 مكلف شديم عشق نورزيم. بلند نخنديم. از ناپسندي‌ها پرهيز كنيم. ذكور جماعت را به خود راه ندهيم. با آتش بازي نكنيم. از شر دوري كنيم و قوه جنسي را لعنت گوييم. 

 

پس از آن صاحب فكر شديم. شعور يافتيم و انديشمند شديم. قلم به دست گرفتيم و مطالب بسيار قلمي نموديم. سر و صدا راه انداختيم و ورد زبان خاص و عام شديم.  محبوب شديم لاجرم گناه نخستين را تجربت كردن، مجاز دانستيم.

 

قوانين حكومتي- امنيتي را آموختيم. قانون اساسی را از بر شدیم. مقلد شديم. ارزش‌گذاري را دريافتيم و دانستيم اظهار نظرکردن چیست. نظراتمان را قلمي كرديم. گنده تر از دهانمان حرف زدیم. مرتكب گناه شديم. مقصر شديم. مكافات پس داديم. بازي‌ها خورديم ...اما یاد گرفتیم چگونه اظهارنظر کنیم که برقرار بمانیم. 

 

  به آتيه‌مان نينديشيديم. عشق را با غريزه، علت را با معلول، اجبار را با ارشاد اشتباه گرفتيم. دنيا و مملكت را منكر شديم. بالايي‌ها   را تائيد نكرديم. سركوب شديم. متوقف و بيزار شديم.

 

 

آنچه را كه مي‌بايست انجام نداديم. به اصول عمومي پايبند  نمانديم. صبح‌ها دير از خواب برخاستيم. شب‌ها دير به رختخواب  رفتيم. در تاريكي خيابان‌ها پرسه‌ زديم. با آنكه نمي‌بايست،  نشست و برخاست كرديم. به هنگام وقوع فجايع در پست خود  نمانديم. ديگران را هل داديم. لگدمال كرديم. ناديده گرفتيم تا  ماندگار بمانيم.

  

 حالا در اين روز كه سي و اندي از موجود شدنمان مي‌گذرد به اين نتيجه رسيده‌ايم كه آنچه ميبايست بوديم، نبوديم. آنچه مي‌بايست مي‌كرديم، نكرديم. لاجرم آنچه ميبايست مي‌شديم، نشديم.

 

 

                                                                                        دوشيزه قمرالسادات قجري

                                                                                                استرآباد. 1265

 

 


 از یادداشت های یک دوشیزه قجری(1)- کاغذ اخبار

 

 شانزدهمین شماره از فصلنامه درمانگر منتشر شد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:8  به قلم آمنه فرخی  | 

 عجیب دلمان گرفته هوس واگویه داریم و می خواهیم این مطالب را به رشته تحریر در آوریم آنگونه که خود جایز می دانیم و خوب مي‌دانيم كه بيان اين قسم مطالب شايسته نازنين دختركي چون من نيست.

... روزی روزگاري نشسته بودیم اندرون چهار دیواری اختیاری مان و کاغذ اخبارمان را می نوشتیم.

 ندا آمد که کاغذی رسیده به این مضمون که اي اخبار نويس ملعون اي مزدور قلم بدست معلوم‌الحال، اي مخملي‌نما پاي كوبي و دست‌افشاني پدرسوخته‌هاي ضدوطني را مي‌كني. كه آب به جوي و دالان دشمن مي‌ريزي. ننگ بر تو .. اي بر پدر و مادرت...

 

مطلب را به آخر نرسانده‌ بوديم كه ندا رسيد كاغذ ديگري رسيده از نظميه. با اين مضمون كه فلان روز، فلان ساعت، فلان جا حاضر شويد پيرامون پاره‌اي توضيحات لازم. فلان روز فلان ساعت در نظميه حاضر شديم به ضرورت.

 

گفتند: آب به دالان عنصر بيگانه ريختنت چيست؟

گفتم: ندانم چه مي‌گوييد!

گفتند:  طرحي كه چپانده‌اي كنج اين صفحه و نام طراح مجهول‌الهويه‌اش را رقمي نكردي به چه معناست؟ غير از اين است كه فلان مقام مملكتي و ميز كار و کلاه قجری و دمبك دستكش را به بازي گرفته‌اي؟

گفتم: به خدا به پير به پيغمبر اين طرح شتر گاو پلنگ است كه اخوي زاده‌مان شب تولدمان از خودش صادر كرد و ما براي تشويقش شتر گاو پلنگش را چپانديم كنج اين صفحه ...

گفتند: خاموش پدرسوخته وطن فروش ... طرحي كه اين بزغاله كشيده درست فلان مقام مملكتي است؟

گفتم: نيست

گفتند: هست

گفتم: نيست

گفتند: هست

 

آنقدر گفتم، نيست گفتند، هست كه هست و نيستمان بهم پيچيد و از سرناچاري گفتيم: هست.

كاغذ اخبارمان لول شد. استخوان‌هايمان خرد شد. مجوز کاغذمان لغو شد. پدر و پدر جد و نوه و نبيره و نتيجه‌مان معلوم‌الحال شد تا به امروز كه سنگيني دل به روي كاغذ ريختيم بلكم كمي سبك شويم.

 

 

                                                                                          دوشيزه قمرالسادات قجري

                                                                                                   استرآباد. ۱۲۶۰

 

.........................................................................................................................

گزارش اول شخص مفرد از نشستهاي "مکاتب تاریخ نگاری غرب"  و  "درآمدی بر عهد جدید" 

را بخوانيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:44  به قلم آمنه فرخی  |