|
هنر نسخه دوم جهان واقعي نيست. از آن نكبت همان يك نسخه كافي است!
|
عيال نازنازي خودم
حال من اصلاً خوب نيست، ديگر يک ذره حوصله برايم باقي نمانده، وضع مالي خراب، از يک طرف، بيخانماني، از يک طرف، و اينکه ديگر نميتوانم خودم را جمعوجور کنم. نااميدِ نااميد شدهام. اگر خودکشي نميکنم فقط به خاطرِ تو است، والا يکباره دست مي کشيدم از اين زندگي و خودم را راحت ميکردم. از همه چيز خستهام، بزرگترين عشقِ من که نوشتن است برايم مضحک شده، نميفهمم چه خاکي به سرم بکنم. تصميم دارم به هرصورتي شده، فکري به حال خودم بکنم. خيلي خيلي سياه شدهام. تيره و بدبخت و تيرهبخت شدهام. تمام هموطنان در اينجا کثافت کاملاند. کثافت محضاند. منِ بيچاره چه گناهي کرده بودم که بايد به اين روز بيفتم. من از همه چيز خستهام. سه روز پيش به نيت خودکشي رفتم بيرون و خواستم کاري بکنم که راحت شوم و تنها و تنها فکر غصههاي تو بود که مرا به خانه برگرداند. هيچکس حوصلة مرا ندارد، هيچکس مرا دوست ندارد، چون حقايق را ميگويم. ديگر چند ماه است که از کسي ديناري قرض نگرفتهام. شلوارم پاره پاره است. دگمه هايم ريخته. لب به غذا نميزنم. ميخواهم پاي ديواري بميرم. به من خيلي ظلم شده. به تمام اعتقاداتم قسم، اگر تو نبودي، الان هفت کفن پوسانده بودم. من خستهام، بيخانمانم، دربهدرم. تمام مدت جگرم آتش ميگيرد. من حاضر نشدهام حتي يک کلمه فرانسه ياد بگيرم. من وطنم را ميخواهم. من زنم را ميخواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه ديگر خواهم مرد. من اگر تو نباشي خواهم مرد، و شايد پيش از اين که مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کنم.
به دادم برس، شوهر
برگرفته از از کتاب پژوهشگران معاصر ايران – نشر
.......................................................................
مویه کن سرزمین محبوب : مهران قاسمی رفت.
یگانه فیلسوف انقلابی قرن بیستم
لودویگ ویتگنشتاین فيلسوف نابغه آلماني را ميتوان يگانه فيلسوف مولف و انقلابي در حوزه انديشههاي فلسفي دانست. آثار او در فلسفه زباني و تحليلي از جمله قدرتمندترين منابع انديشه هاي فلسفي است كه تاثيرات بسيار عميقي را ميان فيلسوفان همعصر و بعد از وي برجاي گذاشته است.
لودويگ ويتگنشتاين در طول حياتش تنها موفق به نشر"رساله منطقي – فلسفي" خود در سال 1922 شد. ويتگنشتاين معتقد بود كه رسالهاش آخرين راهحل مسائل فلسفي خواهد بود اما پس از پذيرفته شدن اين اثر به عنوان رساله قابل ارائه براي دريافت دكترايش از دانشگاه كمبريج دوره ديگري از زندگي وي آغاز شد. او از همان سال – 1922- مطالعاتش را براي رد نتايج كتاب "رساله منطقي – فلسفي" آغاز كرد و انديشههايش را در اين زمينه در اثر بعدي خود تحت عنوان "پژوهشهاي فلسفي" ارائه داد، انتشار اين اثر سالها بعد از مرگ ويتگنشتاين تحسين و تصديق بسياري از انديشمندان و صاحبنظران حوزه فلسفه را به همراه داشت.
به اين ترتيب ويتگنشتاين را ميتوان تنها فيلسوفي دانست كه در انديشههاي فلسفي انقلابها ايجاد كرده است. او در "رساله فلسفي – منطقي" – ويتگنشتاين متقدم – معتقد بود كه مقصود فلسفه، توضيح انديشه است و در اثر ديگر خود "پژوهشهاي فلسفي" – ويتگنشتاين متاخر - اين ديدگاه را دنبال ميكرد كه فلسفه ابزاري براي غالب شدن بر سرگرداني بشر به وسيله زبان است.
از ویتگنشتاین چندین اثر با ترجمه های مختلف روانه بازار شده است. "برگه ها" ، "کتاب آبی"،
" کتاب قهوه ایی" و "رساله فلسفی -منطقی" وی از جمله آثار برتر و ارزشمند او به شمار می رود. هرچند که خوانش این آثار با توجه به اندیشه ها و دیدگاه ذوابعاد ویتگنشتاین و بدون بهره مندی از آثار توضیحی و تفسیری در این زمینه مشکل است اما خواندن این آثار آرام آرام و با دقت - با وجود اشکالاتی که بر ترجمه برخی از این آثار وارد است - خالی از لطف نخواهد بود.

گفتارهای ۴۰۲ تا ۴۰۵ کتاب "برگه ها"ی ویتگنشتاین را به ترجمه دکتر مالک حسینی مرور می کنیم:
- "هیچ چیز مثل این امر که من ضمیر هشیاری از آن خود دارم، یقینی نیست." پس چرا نباید موضوع را به حال خود رها کنم؟ این یقین مثل نیرویی عظیم است که نقطه عملش حرکت نمی کند. لذا این نیرو کاری انجام نمی دهد.
- یادت باشد: بیشتر افراد می گویند در بیهوشی آدم هیچ چیز حس نمی کند. ولی بعضی هم
می گویند: امکان دارد که آدم چیزی را احساس کند منتها آن را کاملا به فراموشی بسپارد.
پس اگر در اینجا افرادی وجود دارند که شک می کنند و افرادی که شکی به سراغشان نمی آید، فقدان شک لابد می تواند خیلی عمومی تر هم باشد.
- یا شک لابد می تواند شکلی دیگر، و خیلی کمتر نامتعین، داشته باشد تا در جهان افکار ما.
-هیچ کس غیر از یک فیلسوف نخواهد گفت: "می دانم که دو دست دارم" ولی خوب می توان گفت: "قادر نیستم شک کنم که دو دست دارم."
در این رابطه گزارش اول شخص مفرد از نشست "ویتگنشتاین در ایران" با عنوان "مغاک های یک فیلسوف" و گسسته گویی و نبوغ سرشار ویتگنشتاین را بخوانید.
اين پست را به ياد "آنا آندرييونا گارنيكوي" عزيز شاعر محبوبم يكي از شاعران بزرگ روس مي نويسم. شاعري كه بدون هيچ ترديدي در كنار ماندلشتام و ماياكوفسكي يكي از شاعران بزرگ و سرشناس روس در جهان به شمار ميآيد. امروز ما او را به نام آنا آخماتوا ميشناسيم.
او سه چيز را دوست داشت
او در اين دنيا سه چيز را دوست داشت:
دعاي شامگاهي، طاووس سفيد،
و نقشه رنگ پريده آمريكا.
و سه چيز را دوست نداشت:
گريه كودكان
مرباي تمشك با چائي
و پرخاشجويي زنانه.
... و من همسر او بودم.
آخماتوا متولد 1889 است، نام او را به ياد مادربزرگش آنا گذاشتند.
و اما حكايت تخلصش "آخماتوا"؛ پدرش به محض انكه متوجه شد او بنا دارد گزيده اي از اشعارش را در يكي از مجلههاي سنپطرزبورگ چاپ كند به او گفت، مخالفتي با شعر گفتن تو ندارم اما بهتر است نام خانوادگي مان را آلوده نكني و از اسم مستعار استفاده كني. بنابراين آنا به خواست پدر و تنها به دليل احترامي كه براي او قائل بود نام آخماتوا را از جد مادري اش وام گرفت و با نام آنا آخماتوا شعرهايش را به صحنه ادبيات روس و بعد ادبيات جهان معرفي كرد.
آخماتوا در 21 سالگي با ن.س.گوميليف شاعر ازدواج كرد. از او صاحب يك فرزند شد و ده سال بعد او را از دست داد. گوميليف در سال 1921 به اتهام شركت در فعاليتهاي ضدانقلابي اعدام شد.
در طي اين سالها مجموعه شعرهاي بسياري از جمله "پيش از ميلاد" و "فوج پرندگان سفيد" از او منتشر شد. در سال 1930 پسرش بارها به اتهامهاي نامشخص دستگير و بازداشت شد. در سال1946 از شوراي نويسندگان به دليل افكار و اعتقاداتش اخراج شد. در همين سالها بود که آنا خانه به دوش شد. از آردوس به خارديف؛ از خارديف به شينگلي و از شينگلي به رانوسكايا و بعدتر به پترويخس. او در اين سالها 5 شعر براي پسر زندانياش سرود. اين اشعار جزو جسارتآميزترين و دليرانهترين شعرهاي اخماتوا بودند كه بعدها برايش گرفتاريهاي زيادي به همراه آوردند.
با توجه به آثار به جاي مانده از آخماتوا تنها منبع او براي خلق ايدههاي شعري، زندگي شخصي او بوده است. دليل جوش و خروشهاي دائم و دروني او بدون شك رابطه عاطفي و دنياهايي است كه ميان او و همسرانش وجود داشته و البته رابطه اش با دوستي به نام " نيكولاي ندوبروو" كه به قول آخماتوا تنها شخصي بوده كه كنه وجود آخماتوا را به درستي شناخته است.
الهامات، نيايشها حس و حال پرشور، حرارت و احساسات ظريف او را كه به شدت پويايي دارند و نمايانگر حالات روحي آخماتوا، رنجها،سختيها و عشقها در زندگي اوست را در شعر زير به وضوع ميتوان ديد.
ما از يك ليوان نمي نوشيم،
نه آب مينوشيم و نه شراب شيرين.
ما صبحها محو بوسيدن نميشويم
و شب هنگام كنار پنجره به چيزي نمينگريم.
خورشيد براي تو و ماه از براي من ميتابد،
و اين عشق است كه ما را به هم پيوند ميدهد.
دوستم هميشه در كنارم است، دوست خوب و وفادارم،
در كنار تو هم، شادي و نشاط معشوقهات.
با اين همه چشمان فقط ترس و خجالت را ميبينند،
و تو مسئول اين همه درد و رنج مني.
ما نميخواهيم همديگر را ببينيم، ببينيم كه چه شود؟
ما بايد حفظ كنيم، آرامش مان را.
آخماتوا سه بار ازدواج كرد. گوميليوف شاعر شوهر وفاداري نبود. شيليكوي پژوهشگر به شدت به اشعار او حسادت ميورزيد و پونين مورخي مستبد و سلطه گر بود. هر سه ازدواج او سرانجامي نافرجام داشت چرا كه مردان تنها به دليل زيبايي او عاشقش بودند.
به هر جهت حس استوار و آهنين، طنر و تمثيل و افسانهوار بودن اشعار آخماتوا به حدي است كه شعرش تمامي مرزهاي جغرافيايي را درمينوردد و از فرهنگي به فرهنگ ديگر از زباني به زبان ديگر دست به دست منتقل مي شود. آنا آخماتوا براي مردمان كشورش سمبل وجدان و هنر و يادهاست.
الين فينستين در شرحي كه بر كتاب "آنا آخماتوا" اثر روبرتا ريدر نوشته آورده است: " آنا آخماتوا اگر شاعر هم نبود در يادها ميماند... تاثيرش بر مخاطبان تا حدود زيادي به زيبايي و شكيبايي اش مربوط ميشد. باريك اندام و شكننده و دست و پا چلفتي بود و بيشتر وقتها به شدت بيمار ميشد. در عين حال اگر زيبا هم نبود در شعر قرن بيستم جايگاه خود را ميدانست. "
نويسنده آثار سهگانه "طبل حلبي"، " موش و گربه" و "سالهاي سگي" هشتاد ساله شد. بيترديد گونترگراس را ميتوان تاثيرگذارترين و جريانسازترين نويسنده معاصر در ادبيات آلمان دانست، موضع سرسختانه او در برابر پورنوگرافي نه تنها تصوير ادبيات را در محافل و نشستهاي ادبي آلمان متحول كرده بلكه زاويه ديد جهانيان را به ادبيات آلمان جهتي تازه بخشيده است.
.jpg)
گونترگراس برنده نوبل 1999 در مراسم اعطاي اين جايزه ميگويد: " از همان زماني كه نسبتا جوان بودم، ياد گرفتم كه كتاب ميتواند تاثيرگذار باشد، شجاعت و يا تنفر به وجود بياورد، بعد از چاپ "طبل حلبي" و "سالهاي سگي" اما، به ياد مياورم كه ميگفتند: "كار گونترگراس شبيه پرندهاي است كه لانهاش را به گند ميكشد."
درست از همين زمان است كه گونترگراس به عنوان شخصيتي كه مورد بحث است، در جوامع ادبي مطرح ميشود. وي در جايي ديگر ميگويد: " با همه اين حرفها زندگي ميكنم. اين وضعيت "هميشه مورد بحث بودن" را به عنوان چيزي زندگيبخش و البته به عنوان خطرات انتخاب شغليام پذيرفتهام و آن را درك ميكنم."
و اما گونترگراس علاوه بر نويسندگي، به عنوان شاعر، طراح و نقاش و مجسمه ساز، آثار بسيار ويژهاي را به جامعه هنري ارائه كرده است. به نظر ميرسد فعاليتهاي هنري او نوعي گذر سيال از شعر به رمان، از رمان به طرح و از طرح به مجسمه است.
در خصوص انديشهها و آرمانهايش در دنياي نوشتن كه هيچ در آثار هنري ديگر او نيز، نميتوان اثري را يافت كه در آن امري غير سياسي مطرح باشد. در اين خصوص _ در مصاحبه با ميشاييل نويمان از روزنامه تسايت* _ ميگويد: " پرهيز از مسايل سياسي، يعني همان واقعيتهاي اجتماعي، خودش نوعي تصميم سياسي است. حتي اين دوري ممكن است باعث جمود سياسي شود. به نظر من سياست همانند ساير واقعيتها ناشي از اين شناخت است كه ما حتي در عشق و خصوصيترين مسايل خود نيز تحت تاثير شديد غول سياست هستيم. هر كسي كه چنين جنبهاي را ناديده انگارد، به نظر من واقعيت را مخدوش كرده است. همه جا ميتوان سياست را حس كرد، حتي سياست بر روياهاي ما تحميل ميشود."
به هر حال گونترگراس به گفته خودش نويسندهاي است كه بر ضد زمان سپريشونده قلم ميزند و شرط اين گونه نگارش را حاصل "انسان معاصر" بودن و نه حاصل بيزماني و غرق شدن در فرادستيها ميداند. "طبلحلبي"** گونترگراس با وجود اينكه در زمان چاپ موجب شد تا گراس را به دينستيزي و انحرافات اخلاقي متهم كنند، اما امروز به قول اكثر منتقدان ادبي يكي از شاهكارهاي مسلم گراس و شايد يگانه اثر ستايشانگيز او به شمار رود. فصل آغازين اين اثر يكي از زيباترين سرآغازها در تاريخ ادبيات جهان به شمار ميرود.
و اما شعرهاي گونترگراس هر چند تعدادشان زياد نيست اما همين تعداد كم، معاني و بيان فوقالعاده دلانگيزي دارند. به بهانه سالروز تولدش (16 اكتبر 1927) قطعات "بدون چتر"، " احساس مسخره در تخت دو نفره" و "روزهاي تعطيل" او را به ترجمه محمود حسيني زاد بخوانيد.
بدون چتر
باران كه شدت گرفت،
پيرزن زد زير گريه.
از اتومبيل گشت پليس كه رد ميشد
پليسي داد زد و به زن گفت: خودتان را كنترل كنيد.
به خاطر شما كه نميبارد.
احساس مسخره در تخت دو نفره
تنهايي رفتار غريبي دارد،
نميخواهد تنها باشد.
تنهايي از جا ميپرد
براي پرشش انتظار تشويق دارد.
تنهايي تحمل خودش را ندارد،
صداي خاراندن خودش را گوش ميكند.
تنهايي خريد ميكند: زنگوله، بوق،
چيزهايي كه سر و صدا ميكنند.
تنهايي بيرون ميرود، به خودش بر ميخورد،
براي خودش دوبل سفارش ميدهد.
تنهايي ميخوابد
و هيچي مزاحم نيست.
روزهاي تعطيل
هر بار كه كسي اسمي از مسيح ميبرد،
بايد سيگاري روشن كنم.
منجي اين عالم
سلامتم را ويران ميكند .
* اين مصاحبه به ترجمه سعيد فيروزآبادي در شماره 48 نشريه بخارا منتشر شده است.
** "طبل حلبي" ترجمه سروش حبيبي در سال 80 توسط انتشارات نيلوفر منتشر شده است.
این روزها مشغول خواندن چند کتابم که دنیای عجیب و غریب و مه آلودی را در رویاهای شبانه ام به تصویر می کشند. همیشه تصورم این بود که این شیوه کتاب خواندن حواس و مشاعرم را مختل می کند اما امروز به روایت مستند حاضرین و شاهدین هنوز مشاعرمان را حفظ کرده ایم و از زندگانی حظ می بریم!
اولین کتاب "تاریخ جنبش مزدکیان" نوشته اوتاکرکلیما است که وقایع بسیار جالبی از دوره ساسانیان به تصویر کشیده. فصل هایی از کتاب که به شهبانوها و زنان افسانه ای دربار، اطفال نامشروع و زنان صیغه ای و حقوق آنها،قدرت طلبی ها،کشتار و شکنجه های درباریان و همینطور هلاکت مزدک و پایان جنبش مزدکیان می پردازد فوق العاده جذاب و در مواردی بسیار دردآورند، شنیده ایم که چاپ دوم این کتاب بعد از 15 سال در این دوره از عجایب روزگار خلقت است.
دومین کتاب، "از جادوگردرمانگران تا اسلام" تالیف "میرچا الیاده" بزرگ و محبوب من است. این کتاب هم تاریخچه ای از شمنیسم آسیای جنوب غربی، افریقا، استرالیا و آمریکای جنوبی را شامل می شود. و روش های روحی و تجربیات عرفانی نوافلاطونی، بودیسم ژاپنی و سمادهی و ... را مطرح می کند. (همین کتاب رنگ و بوی غریبی به رویاهای شبمان بخشیده.)
سومین کتاب "سیر حکمت در اروپای" محمدعلی فروغی خودمان است که از بس حجیم است هر چه می خوانیم به آخرش نمی رسیم.
و اما آخرین کتاب که حظ بزرگی از خوانش آن به ما دست داد. "بوی درخت گویاو" است که از صندوق چه پر گردوخاک خانه مان یافتیم و آن را هم سن و سال خودمان دیدیم. این کتاب در حقیقت مصاحبه ای است که پلینیو مندوزا با گابریل گارسیا مارکز در سال1982 صورت داده و لیلی گلستان و صفیه روحی آن را در سال 1362 به فارسی برگردانده اند. در این کتاب فصل هایی از زندگی مارکز* توسط پلینیو مندوزا که یکی از دوستان و همکاران مطبوعاتی مارکز بوده به تصویر کشیده شده و بعد حول محور آن تصاویر سئوالاتی مطرح شده است.
در یکی از این فصل ها مندوزا توضیح داده است که ماکز در سال های 1950-51 جزء گروهی به نام "بارانکیلا" بوده که این گروه در زمان خود سرشار از ادعاهای فرهنگی بوده و اعضای آن همگی افرادی خوش گذران و عاشق ادبیات بوده اند. خواه این توجیه صحیح باشد یا غلط، این گروه یکی از عجیب ترین و آگاه ترین گروه های آمریکای جنوبی بوده که در آموزش مارکز نقش به سزایی داشته است.
این افراد جوانانی بودند باده گسار و احساساتی، تندخو، کاملا کارائیبی و گیرا. دوستی محکمی آنها را بهم پیوند می داده و علاقه مشترکشان مطالعه و خواندن و خواندن بوده است. جیمز جویس، ویرجیناوولف، اشتاین بک، دوس پاسوس، همینگوی، شروود آندرسن، و فاکنر پیر بوده اند که ادبیات عشق مشترکشان بوده است. اغلب اوقات آنها سرگرم نوشیدن و گفت و گو درباره ادبیات بودند، آنهم در خانه های اسطوره ای پر از پرندگان و گیاهان سبز و دختران خیلی جوان. همان طور که در "صدسال تنهایی" می بینیم.

یکی از موضوعاتی که در این مصاحبه به نظرم جذاب آمد اهمیت زن ها در زندگی و شهرت مارکز است: او در فصل "زنها" در پاسخ به سوال مندوزا " در زندگی تو زنها چه اهمیتی داشته اند؟" می گوید:
"بدون نقشی که زنها در زندگی ام بازی کرده اند، نمی توانستم زندگی را آنچنان که هست درک کنم. مادربزرگم مرا بزرگ کرد و خاله های بسیاری که وقتشان را بسیار صرف من می کردند و خدمتکارانی که لحظاتی پر از خوشبختی برایم ارمغان آورند، آنهم به این دلیل که تعصباتشان کمتر یا لااقل از نوع تعصبات زنهای خانواده ام نبود. خواندن را با یک خانم معلم بسیار زیبا، بسیار شیرین و بسیار باهوش یادگرفتم. اگر مدرسه را دوست داشتم فقط به خاطر او بود. در زندگی من همیشه یک زن وجود داشته که دستم را گرفته و در ظلمت حقیقت، حقیقتی که زنها بیش تر از مدرها درکش می کنند هدایتم کرده است. و این عادت در دراز مدت برای من به صورت یک خرافه در آمد. حس می کنم که وقتی دور و برم پر از زن باشد هیچ اتفاق بدی برایم نمی افتد. وجود زنها به من احساس امنیت می دهد و بدون این احساس قادر نبودم تمام کارهایی را که در زندگی ام کرده ام ، انجام دهم، به خصوص که قادر به نوشتن نبودم."
فصل های دیگر این مصاحبه به مرسدس همسر مارکز و تاثیرش بر دنیای مارکز، الهاماتی که مارکز از کافکا، همینگوی و سوفوکل و حتی موسیقی مجلسی آن زمان _شومان تا بارتوک – گرفته، دیدگاه های سیاسی و دوستان سیاسی و صمیمی اش فیدل کاسترو، دانیل میتران و ژنرال عمرتوریخوس و ... می پردازد.
خوانش مصاحبه 168 صفحه ایی مندوزا با مارکز، حس مرا از زمان بکلی بهم ریخت. اخرین سطر کتاب را که خواندم، دختری از هم پاشیده بودم با سوال های زیاد. مثلا اینکه، آیا مارکز با تمام جدیت و قوام و ثبات وجودی، زیر نگاه دیگری تبدیل به سوژه شده است؟
* فصل هایی مثل ریشه، حرفه، شکل گیری، کلام و اثر، صدسال تنهایی، سیاست، زنها و ...