|
هنر نسخه دوم جهان واقعي نيست. از آن نكبت همان يك نسخه كافي است!
|
يكي از پرفروشترين كتابهاي تاريخي با عنوان «تاريخ هولوكاست به روايت ميشا دفونسيكا» به اعتراف نويسنده آن اثري داستاني- تخيلي معرفي شد.
«تاريخ هولوكاست به روايت ميشا دفونسيكا» كه در سال 1997 منتشر و به 18 زبان زنده دنيا ترجمه شده است، به اعتراف نويسندهاش، اثري ساختگي و تخيلي معرفي شد.
اين كتاب كه يكي از پرفروشترين آثار به ثبت رسيده در اروپا و ديگر كشورهاي جهان است، شرح اتفاقاتي است كه بر نويسنده آن از زمان خردسالي ميرود.
ميشا دفونسيكا در اين كتاب از وقايعي صحبت ميكند كه از زمان خردسالي زندگي او و خانوادهاش را تحتتاثير خود قرار داده است. او در اين كتاب درباره حمله نازيها به خانه و خانوادهاش و از به قتل رسيدن پدر و مادرش به دست نازيها مينويسد و ميگويد: نازيها بعد از كشتن پدر و مادرم مرا در جنگلي رها كردند و من در اين جنگل به اجبار همخانه و همغذاي گرگها شدم.
تاريخ هولوكاست يا زندگي با گرگها به قلم دفونسيكا كه يكي از پرفروشترين كتابها در يك دهه اخير در اروپا بوده يك سال قبل بهعنوان يكي از منابع اصلي براي تهيه فيلمي با عنوان زندگي با گرگها به تهيه كنندگي ورا بلومنت مورد استفاده قرار گرفت. اين فيلم ژانويه 2007 در اروپا به اكران عمومي در آمده است.
علاقمندان به مباحث اخلاق پزشکی از دومین کنگره بین المللی اخلاق پزشکی در ایران بخوانند:
وفادار به سوگند بقراط / جنبه های اخلاقی و قانونی خطای پزشکی
مسیحادم و مشفق / فقه اسلامی و بازنگری در نظام آموزشی علوم پزشکی
"دادا" در زبان فرانسه به معني سرگرمي و مسخرگي است.
مفهوم آن در اين فرهنگ؛ مفهوم دو گانه هيچ و همه چيز است.
تريستان تزارا و هانس آرژ كه هر دو آلماني بودند، اوايل قرن بيستم در زوريخ موجبات پديد آمدن اين مكتب را فراهم كردند.
مكتبي پوچگرا در ادبيات و هنر.
مكتبي كه مبين بينش فلسفي استهزاء آميز است كه سببسازش شرايط اجتماعي و پيامدهاي وخيم جنگ جهاني اول است.
مبناي جهانبيني دادائيستها: آزادي و رهايي تمام عيار است و مخالفت با هر قرار و قانون و اخلاق و سنت و حتي نفي تمام ظواهر عقلاني استوار.
هدف آنها: ثبت روياها و كشف دنياي ضمير ناخودآگاه و بيان اين عوالم به وسيله كلمات رها شده و نامربوط است.
نقاشان دادا تصاوير تكاندهنده ميكشيدند.
شاعرانشان اشعار نامفهوم ميسرودند.
و بازيگرانش نمايشنامههاي عجيب و غريب را ميپسنديدند.
مثال : شعري از هوگوبال
بلوري از فرياد مضطرب مياندازد روي صفحهاي كه خزان.
خواهشمندم گردي نيم بيان مرا به هم نزنيد.
غير ذي فقار.
شامگاهان آرامي حسن و جمال دوشيزهاي كه آبپاشي
راه پوشيده از مرداب را تغيير شكل ميدهد.
دادائيسم از زوريخ به آلمان و هلند و فرانسه و ايتاليا و اسپانيا رفت. اما...
در اوايل دهه 1920 از بين رفت.
دادائيسم تمام شد.
و جايش را سوررئاليسم گرفت.
دادا به قلم مهستی شاهرخی
آنان كه به نحوي با خواندن و نوشتن سر و كار دارند، بيشك نام فتحالله بينياز را بارها شنيدهاند. بينياز يكي از داستاننويسان و منتقدين فعال ادبي است كه اين روزها مجموعه داستانها و رمانهاي متعددي از او منتشر شده است.
«دردناكترين داستان عالم»، «ميروم كه بميرم» ، «شورشگران را به زانو درآوريم»، «تشيع جنازه يك زنده به گور»، «التهاب سرد» و «نوعي خصومت» از جمله آثار منتشر شده اين نويسنده و منتقد ادبي است.
بينياز در سالهاي اخير علاوه بر نوشتن داستان كوتاه در حوزه رمان نيز آثار متعدد و ماندگاري چون «بعد از مرگ هنوز ميميرم» ، «اندوه مرده»، «ملاقات با مسيح» و «ستيزهجوي دلتنگ» را منتشر كرده است.
و اما رمان "ترجيعبندي براي شاعران جوان" عنوان يكي ديگر از آثار اوست كه اينروزها به همت نشر افراز با 157 صفحه روانه بازار شده است.
بينياز در داستان "ترجيعبندي براي شاعران جوان" مخاطب خود را با اولين جمله آنچنان مجذوب و شيفته ميكند كه خواننده ياراي ترك گفتن كتاب را از دست ميدهد و آن را در نشستي واحد به سرانجام مي رساند. نويسنده در اولين سطرهاي اين داستان آورده است:
"من به شما حقايقي خواهم گفت كه از هر دروغي وحشتناكتر باشد. اما نمي خواهم از حقيقت يا دروغ و فريب معمولي حرف بزنم، بلكه دوست دارم به واقعيت بپردازم و در روايت آن از ادبيات خاصي استفاده كنم كه با روشهاي شناخته شده تفاوت دارد و بيشتر روي تكان دادن خواننده تكيه ميكند تا شكلهاي معمولي. من اسم آن را "ادبيات بغضآلود و هذياني" گذاشتهام. شما هر نامي كه خواستيد روي آن بگذاريد."
"ترجيعبندي براي شاعران جوان" داستان تحقيرها و تحقيرشدگان است. اين داستان، شرح ناكاميها و تلخكاميهاي شاعري جوان است كه هيچ ناشري را براي چاپ كتاب شعرش، با خود همراه نميبيند...
۲
در این روزگار اصلی وجود دارد به این مضمون که در حالت درازکش نمی توان کسی را وادار به حرف زدن کرد. به همین دلیل به تو می گویم: " برخیز و سخن بگو!"
۳
نامه خداحافظی را در "اندوه زن زیستن " بخوانید.
مرگ مولف تراژدی انسان معاصر از نگاه رونالد بارت
نويسندگان زيادي از جمله داستايوفسكي معتقدند كه رنج سرچشمه شعور است و اگر اين شعور روز به روز و بدون هيچ مرزي بناي وسعتيافتن داشته باشد، تنها حاصلي كه ميتوان برايش متصور بود، تبديل شدن رنج و غم و درد بشر به غولي بزرگ و بيشاخ و دم است.
با رشد آگاهي و شعور، تنها چيزي كه احتياج است، صحنهاي براي حضور و بروز شعور است، اين صحنه ميتواند يك داستان كوتاه، رمان، شعر و ... باشد، به هرجهت با فراهم آمدن اين صحنه، توقع صاحب شعور بالا ميرود، پس مرزها و افقهاي تازه و جديد را درمينوردد لايههاي عميقتري از دنياي درون و برون را كشف ميكند، دنيايي كه سرشار از ويرانگريها،زشتيها،تحقيرها و بديهاست، پس درد وجودش را فرا ميگيرد، دردي كه نه تنها درد او بلكه درد بشريت است. از اين رو دردي كه او در اثر هنرياش بدان ميپردازد نه تنها دردي فردي و شخصي نبوده بلكه دردي جمعي و عالمگير و جهانشمول ميشود كه براي نويسنده و خالق اثرهنري مدام در حال توليد و بازتوليد شدن، است و به مرور زمان ابعاد تازه پيدا ميكند، لايههاي پنهانش بر نويسنده آشكار ميشود و در نهايت اين درد به حدي بزرگ و عظيم ميشود كه نويسنده را به تمامي در خود فرو ميبرد و در برميگيرد.
از اين رو نميتوان به سادگي و از روي سطحينگري از كنار نويسندگاني چون ويرجينيا ولف، ارنست همينگوي، صادق هدايت و ... كه دست به خودكشي زدند، گذشت و با استفاده از تئوريهاي روانكاوانه خودكشيشناسان، خودكشي اين افراد را در كنار ساير خودكشيها فرآيندي براي دسترسي سريعتر به منبع لذت، اتحاد با مادري ازلي و يا كشتن خود يا دشمني درونفكني شده، تفسير كرد.
بسياري از نويسندگان از جمله گراهام گرين، تولستوي و ... نيز به خودكشي انديشيده اند، نويسندگاني كه از نظر روانشناسان و تحليلگران روان جزء افراد سالم شمرده ميشدند*. تولستوي در يادداشتهايش آورده است:" ... فكر خودكشي برايم همانقدر طبيعي مينمود كه فكر بهبود زندگي." بنابراين نميتوان اين امر _ خودكشي _ را تنها ناشي از روانپريشيها و افسردگيها و شيدايي اين قبيل نويسندگان دانست و به دنبال الگوها و صفات مورثي و خانوادگي آنها گشت و گفت: " استعدادهاي بزرگ هميشه جنون را به ارث ميبرند."
*Touched with fire(manic-depressive Illness and the Artistic Temperament) by kay Redfield Jamison/ The Free Press. Maxwell
مقالات مرتبط با اين پست:
"
خودكشي نويسندگان"،نورمن هالند، نيما ملكمحمدي، ماهنامه كارنامه،شماره 34،سال 1382"
نويسنده روايتگر رنج بشر"، مصاحبه با فتحالله بينياز نويسنده و منتقد ادبي، فصلنامه درمانگر، شماره 14و15، پاییز 1386"
بيماري شيدايي-افسردگي و خلق هنري"، كيردفيلد جميسن، مكسيميليان اينترنشنال
هدایت قطعا تنها نویسنده ای است که به اغلب سبک ها سر کشیده و در انواع مکاتب ادبی داستان نوشته است. تنها نویسنده ای چون او می تواند داستان هایی چون "حاجی آقا" (رئالیسم). "شب های ورامین" (رئالیسم جادویی). "سگ ولگرد" (سمبولیک) و یا "بوف کور" و "سه قطره خون" را که قصه های سورئالیستی هستند و هنوز جزو شاهکارهای ادبیاتمان محسوب می شوند خلق کند.
هدایت از جمله نویسندگانی است که در دنیا با پرداختن به موضوعات و سوژه هایی خاص و نوشتن در مورد خرافات و موهومات قصد براندازی آنها را داشت اما امروز با ممنوعیت ها و سانسورهایی که در چاپ برخی از آثار او مشاهده می کنیم شاهد افزایش قدرت اسطوره ای آثار او هستیم.
بازخوانی "توپ مرواری" هدایت دوباره این فکر را در یادم زنده کرد که چرا قصه نویس توانایی چون هدایت که آندره برتون "بوف کور"ش را شاهکار مکتب سوررئالیسم می داند در ایران گاهی مورد انتقاد و تحقیر و گاهی مورد ستایش و تقدیر قرار می گیرد! این بلاتکلیفی فرهنگی از کجا آب می خورد؟
"من از اینجا و آنجا چیزهایی که توجهم را جلب می کرد برداشتم
و همه را در یک کیسه ریختم، اما این راه آفریدن یک اثر هنری نیست."
ازرا پاند
"کی نام مصنف بدان کتاب زده اند که مرا این حادثه اتفاق افتاد به دوباره: یکی آنکه، دیوان شعرم کسی بخواست و بازگرفت و اصل نسخه جز آن نبود، آن جمله را بگردانید و نام من از سر آن بیفکند و رنج من ضایع کرد تاب الله علیه و من دیگر کتابی کردم هم از طریقت تصوف، نام آن "منهاج الدین"، یکی از مدعیان نام من از سر آن پاک کرد و به نزدیک عوام چنان نمود که وی کرده است."
پدیده سرقت ادبی از وقتی که انسان قلم بدست گرفته و کتابت آغاز کرد وجود داشته است و مالکیت ادبی-هنری به شکل امروزی اش مطرح نبوده و افراد سودجوی همواره از اقوال دیگران بدون ذکر منبع و ماخذ استفاده می کردند، یا کتابت مولفی را تحریف کرده و مشکلات عدیده بر راه او علم می کردند. انتساب اثر دیگران به خود از نمونه هایی است که به علت عدم رعایت حقوق مادی و معنوی مولف، سلب آرامش و نادیده گرفته شدن حقوق مولفین و مصنفین را موجب می شده است. و اما امروز با وجود وضع قوانین مختلف و کنوانسیون های بین المللی در مورد حمایت از حقوق مادی و معنوی مولف و وضع حقوق مولفان و مترجمان و هنرمندان (حتی در فقه معاصراسلامی)، بسیار می بینیم که در کتب، مطبوعات و ... متون ادبی، علمی، فلسفی و ... را با حذف نام مولف و مصنف به نام خود به چاپ می رسانند، این کار اگر چه در بین عوام و دانشجویان و هنرمندان و ... رایج است و شاید جای خرده گیری نباشد ولیکن وقتی از سوی اساتید، اندیشمندان و بزرگان ادب و هنر کشورمان که وظیفه سنگین تولید علم، فکر و اندیشه برعهده آنان است ، سر می زند جای بسی درنگ و تامل و تاسف است.
در هر حال اثر ادبی-هنری محصول و زاییده فکر و اندیشه نویسنده و مولف است و نوعی مالکیت فکری محسوب می شود که حمایت از آن موجب حفظ منافع فردی شخص و همینطور برقراری نظم عمومی در جامعه می شود و اگر در بعد وسیع تر به قضیه بنگریم موجبات تشویق و ترغیب مولفان و مصنفان و رشد و اعتلای فرهنگ جامعه را به همراه دارد. به همین دلیل است که کشورهای زیادی به منظور حمایت از این حقوق قوانینی را در سطح بین المللی وضع کرده اند تا بتوانند هر چه بیشتر و بهتراز حقوق مادی و معنوی نویسنده حمایت کنند چرا که با توجه به رشد روزافزون تکنولوژی و گسترش عرصه ارتباطی وسیع در جهان، قوانین داخلی کشورها به تنهایی توانایی حفاظت از حقوق مولفین را نداشته و نخواهند داشت.
اما آنچه بهانه قلمی شدن این یادداشت را فراهم آورد، قطعه ای بود با نام "حلال زاده" که چندی پیش در یکی از روزنامه های وزین و مرحوم اصلاح طلب به چاپ رسید با نام یکی از بزرگان ادب و هنر کشورمان. شایسته و لازم بود که سراینده شعر نامی از دبلیو.اچ.اودن را نیز در کنار نام خود یادآور می شد و یا اثرش را برگرفته یا اقتباسي از شعر "شهروند گمنام" وی می خواند. چرا که بهره بردن از افکار و اندیشه های نویسندگان و ادبیان چه به صورت فکر یا عین عبارت، بدون ذکر ماخذ و منبع آن، چه نامی جز سرقت ادبی، می تواند داشته باشد؟
فصل مشترك نمايش و نمايش درماني پالايش روح انسانهاست، در نمايش اين پالايش براي كليت تماشاگرها بروز پيدا ميكند و در نمايشدرماني صرفاً براي شخص درمانجو.اولي صرفا براي آرامشبخشيدن و پالايش روح تماشاگر است و اين ديگري براي درمان و مرمت روح خستة درمانجو. در نمايش و همينطور نمايشدرماني، ابزاري كه مورد استفاده قرار ميگيرد، عناصر نمايشي است با اين تفاوت كه در نمايش، اين عناصر در كنار بازيگر فرصتي را فراهم ميآورند تا تماشاگر ارتباط خوب و مناسبي با اثر و فضاي آن برقرار كند، در حقيقت كارگردان با طبقهبندي اين عناصر و ابزار شرايطي را مهيا ميكند تا روح تماشاچي را به نوعي درگير كند. اما در نمايش درماني اين طبقهبندي انجام نميگيرد و درمانگر اجازه ميدهد تا نمايش به همان شفافيتي كه در ذهن درمانجو نقش بسته به عمل تبديل شود و اثرات خود را در درمانجو به جاي بگذارد. در نمايش اولين مسئلهاي كه حائذ اهميت است ذهن بازيگر است، يك بازيگر بايد قوي باشد، قوي نه از نظر هيكلي بلكه از نظر ذهني، يك بازيگر بايد تمرينهاي بدني داشته باشد، خودش را براي حركتهاي مختلفي كه ممكن است در نمايش وجود داشته باشه آماده بكند، بايد نفس، صدا و فنبيان قوي و مناسبي داشته باشد. به طور كلي يك بازيگر از لحاظ فيزيكي و دروني كاملا مسلط است و تمرينهاي مختلفي ميكند تا بتواند شخصيتي را كه برايش تعيين شده به خوبي نشان بدهد. اين مباحث در نمايش درماني به اين وضوح اتفاق نميافتد. چرا كه هدف اجراي كار نمايشي نيست. و ضرورتي براي استفاده ازعناصر نمايش و ابزارهاي نمايشي نيست. در نمايشدرماني با شرايطي كه گاهي درمانگر فراهم ميكند و گاه توسط خود درمانجو بطور بداهه اتفاق ميافتد، شرايطي فراهم ميشود تا با كمك هنر نمايش درمانجو را به گذشته، حال و آيندة زندگياش پيوند بزنيم و او را از شرايط بدي كه گرفتار آن است و از آن رنج ميبرد نجات دهيم.
چه شهروند خوبی بود این شهروند
نه هیچ از او شکایتی
همیشه در سرکارش حاضر
نه دیر
نه زود (حتی المقدور)
همیشه حاضر در صف مقدم هر وام
و قسط ها
به موقع پرداخت
مرخصی؟ هرگز
به سازمان هر سال می فروخت
چه شهروند خوبی
دوباره تشویقی شام
سه بار آمستردام
به وقت به دنیا آمد
به وقت سربازی رفت
به وقت زن برد
حلال زاده
به وقت هم مرد
این مقبره به یادبود j.s/07/m/378 بنا شده است
اداره آمار و سرشماری اعلام کرد: هیچ شکایتی بر علیه او موجود نیست
و گزارش های موجود در پرونده اش نشان می دهد که رفتار او مناسب و شایسته بوده
تا حدی که او را قدیس می نامیدند
همواره رفتار و منش اش در خدمت جامعه و هموطنانش بوده و به غیر از زمانی که
تصمیم به شرکت در جنگ داشته، از کارش دست نکشیده
در یک کارخانه مشغول به کار بوده
و در اعتصابی شرکت نکرده
کارفرماها از او راضی بوده اند
او دیون خود را به موقع پرداخت می کرده
و با دوستانش مهربان بوده و شراب می نوشیده
هر روز روزنامه صبح را می خریده
و نسبت به تبلیغات کاملا بی تفاوت بوده
در بیمارستان بستری نشده و بیمه بوده
از قانون قسط آگاهی داشته و به آن وفادار بوده
و هر آنچه انسان مدرن به آن نیاز داشته مثل گرامافون و یخچال و ماشین و رادیو
همه را فراهم کرده بوده
مسولین افکار عمومی معتقدند او محافظه کار و مدافع حزب باد بوده
وقت صلح آن را می پذیرفته و به هنگام جنگ در آن شرکت می کرده
متاهل و صاحب ۵ فرزند بوده
خانواده ایی که رسم مردم آن روزگار بوده
او حتی در روش تدریس استادانش دخالت نمی کرده و حرف آنها را می پذیرفته
آیا او انسان آزادی بوده؟ آیا خرسند و خوشحال بوده؟
چه سوال احمقانه ای؟
بله او خوشحال بوده و کسی غیر از این نشنیده.
به طور کلی ترجمه شعر کار دشواری است به خصوص برای من. چرا که به هنگام ترجمه قافیه و موسیقی را از دست می دهم و وقتی میخواهم معنا را حفظ کنم وزن را جایی گم می کنم. این ترجمه را فقط به این دلیل آورده ام که قضاوت صحیحی از مطالب ارائه شده بدست آورید.
دبیلو.اچ.آودن (1907-1973) در شهر york متولد شد و تحصیلاتش را در مدرسه آکسفورد به پایان رساند و بعد از فارغ التحصیلی از آکسفورد به عنوان استاد دانشگاه مشغول به کار شد. در دهه 1930 آودن مانند اکثر هنرمندان و روشنفکران هم دوره اش تصمیم گرفت تا به اسپانیا سفر کند. در آن زمان اسپانیا درگیر جنگ های داخلی بود. و آودن تصمیم داشت تا به عنوان راننده آمبولانس به جمهوری خواهان چپ گرا در اسپانیا خدمت کند. در طول این دوران به دلیل چپاول ها و خلف وعده هایی که حزب جمهوری خواه اسپانیا داشت، آودن آزرده خاطر و پریشان به انگلستان بازگشت، بدون اینکه هیچ کدام از بلندپروازی هایش به ثمر نشسته باشد. بعد از این جریان او به چین سفر کرد و در سال 1939 به آمریکا عزیمت نمود و تعبعیت آمیرکا را پذیرفت. و در یکی از دانشگاه های آمریکا مشغول به تدریس شد و از سال 1956 تا 1960 به عنوان استاد شعر در آکسفورد تدریس کرد.
آوردن یکی از اعضای فعال کلوب شعر در زمان دانشجویی خود بود و در اواخر دهه 1920 تا اوایل 1930 به همراه دیگر اعضای گروه موجب ابداع نگرش و بینش جدیدی در شعر انگلیس شد. استفان اسپندر_ و سی.دی. لویس از اعضای برجسته و مهم این کلوپ بودند که بعد از دوران داشنگاه از هم جدا شدند و هرکدام راه خود را دنبال کردند.
آودن همانند اکثر هم دوره ای هایش لطافت و طنر، طعنه و کنایه را از تی.اس.الیوت و علم وزن و کلام را از جرالد مانلی هاپکینز و ویلفرد آون آموخت. اشعار منلی هاپکینز که پس از مرگش توسط رابرت بریجز در سال 1918 به چاپ رسید پیشرفت تجربیات در زبان و وزن شعر را سبب شد. وی دقت مطلق در انگاره های شخصی را با نظم پیچیده ای در این انگاره ها و نیز الگوی تازه ای در هجابندی تلفیق نمود. از آن پس بسیاری از شاعران سالهای دهه چهارم از قرن بیستم مانند: آودن، اسپندر و سی.دی. لویس کاملا متاثر از هاپکینز بودند همچنان که از الیوت، که در آن دوران یگانه نبوغ رهبری کننده در شعر مدرن انگلیس و آمریکا بود.
در سال 1940 آودن مجموع شعرهایش را که un known citizen نیز شامل آنها می شود به چاپ رسانید. این مجموعه شامل اشعاری بسیار ظریف، وزین، شفاف و بسیار عمیق و در عین حال غیر احساسی بود. تلفیق فرهنگ عامه، جریانات متداول اجتماع و زبان و فرهنگ بومی و منطقه ای با صناعات و آموخته های ادبی آودن از جمله ویژگی های بارز اشعار اوست. البته در بعضی موارد سبک نوشتاری او تحت تاثیر قلم شاعرانی مانند دیکنسون و هنری جیمز نیز بوده است.
آودن اواخر عمر در آمریکا می زیست و تمایل به الهیات و خداشناسی پیدا کرده بود و ارتباطاتی با روحانیان پروتستان می گرفت. در حالی که در دوران تحصیلش در انگلیس یکی از مدافعان پرحرارت فروید و سوسالیست ها بود.
آودن علاوه بر سودن شعر، نمایش نامه نویسی برجسته بود و در سرودن اشعار اپرا تبحر خاصی داشت و مقاله های بسیاری را نیز به رشته تحریر در آورده بود. به طور کلی سبک آودن و شیوه نگارش او به مسائل و وضعیت جامعه تاثیر بسیار زیادی بر نویسندگان و شاعران بعد از وی برجای گذاشته است.
ماجراي اين ناكاميها در روسيه امروز ميگذرد، هر چند كه داستان اين تلخيها و ناكاميها براي آنان كه دستي به قلم دارند، آنچنان آشناست كه گويي اين اتفاقات در جامعه ادبي امروز ما شكل ميگيرد.
اين داستان خواننده را در جريان همه وقايع با خود همراه ميسازد، خاصه اگر مخاطبش نويسنده يا شاعري جوان و نوقلم باشد.
در "ترجيعبندي براي شاعران جوان"، "يوري" شاعري جوان براي انتشار اثرش راههاي بسياري را تجربه ميكند ، با اين وجود با درهاي بسته روبرو ميشود كه ناشران اولين و آخرين سببسازان آن هستند، پس با همكاري نامزدش "نادژدا" تصميم ميگيرد از ناشران انتقام بگيرد. بنابراين برنامهاي ترتيب ميدهد كه به واسطه آن چند ناشر مطرح و معروف را به قتل برساند و در نهايت اين كار را به سرانجام ميرساند.
بينياز در اين داستان به جريان اتهام اين دو دلداده جوان ميپردازد و پرونده قتلها را مرور ميكند و صحنههايي را خلق ميكند كه به واسطه آنها پيكان انتقادش را به سوي جامعه نشانه ميرود و سرخوردگي و ناكامي اين جوان را به مناسبات نادرست حاكم بر آن جامعه نسبت ميدهد.
در نشستي كه با همکاری گروه آینه و نشر افراز و با مديريت محمدآقازاده نويسنده و منتقد ادبي، به منظور نقد و بررسي "ترجيعبندي براي شاعران جوان" نوشته فتحالله بينياز برگزار شد، اسداللهامرايي نويسنده و مترجم، دكتر مهدي حجواني نويسنده، علي عبداللهي نويسنده، مباحث مختلفي را پيرامون " ترجيعبندي براي شاعران جوان" با حضور نويسنده اين اثر مطرح و مورد نقد و بررسي قرار دادند. بخشهايي از مباحث مطرح شده در اين نشست را بخوانيد.
علي عبداللهي در آغاز اين نشست با اشاره به لايههاي چندگانه رمان گفت: رمان " ترجيعبندي براي شاعري جوان" لايههاي مختلفي دارد كه سرشار از تحقير و حقارت است. درد حقارت، داستاني بلند به درازاي تاريخ دارد. اگر تمامي جنايتهاي عالم بشريت را از كوچك و بزرگ بررسي كنيد متوجه خواهيد شد كه علت غالب آنها، حس حقارت بوده است. اين حس به دليل مناسبات نامتناسب اجتماعي در افراد به وجود ميآيد. افرادي كه با اين فشار مواجههاند عموما براي اينكه از حقشان دفاع كنند، آنچنان كه در اثر بينياز ميبينيد، تصميم به انتقام ميگيرند.
وي اضافه ميكند: در اين داستان مسئله مجازات به معناي عام كلمه مطرح است. وقتي شاعري كتابش چاپ نميشود، دچار كينهخواهي ميشود. در اين اثر علاوه بر عقده حقارت با نامتعادل بودن مناسبات اجتماعي نيز روبروييم كه بيشك سببساز بروز چنين مشكلاتي است. به قول نيجه، كسي كه مجازات ميشود در واقع كسي نيست كه بايد مجازات شود، او در حقيقت بلاگرداني است كه از درون مناسباتي نامتناسب به وجود آمده است.
و اما مهدي حجواني معتقد است: نگاه نويسنده در اين رمان به نوعي مونتاژ كردن سياهيها و حوادث تلخ در كنار يكديگر است، هرچند كه اين كار لازمه چنين فضا و داستاني است اما در بسياري از آثار به ويژه آثار سينمايي مخاطب بعد از ديدن صحنهاي تلخ و سياه دعوت به تماشاي صحنهايي ملايم ميشود تا كمي آرام شود و خشونت صحنههاي سياه در نظرش كمي رنگ ببازد، اما در اين اثر نويسنده آنچنان اين حوادث را پشتسر هم قرار داده كه فرصت استراحت به خواننده داده نميشود و مخاطب همواره با صحنههاي تلخ، سياه و خشنونت بار مواجهه است.
اسدالله امرايي نيز با نگاه روانشناختي به رابطه موجود ميان شخصيتهاي اين رمان اضافه ميكند: در اين رمان بحث حقارت مهمترين نكته است. اين عقده در هر انساني و در هر نظامي قابل رويت و شكلگيري است.
امرايي با اشاره به بخش پاياني داستان ميگويد: نويسنده دروغ ميگويد زيرا داستان دروغ است، اصولا واژه داستان به معناي ساختگي و دروغ است. هنر داستاننويس اين است كه دروغي را كه براي مخاطبش تعريف ميكند آنقدر خوب طرح كند، كه خواننده فكر كند حقيقتي محض را دنبال ميكند.
در "ترجيعبندي براي شاعران جوان" بينياز با شروع رمان ميگويد، "من به شما حقايقي خواهم گفت كه از هر دروغي وحشتناكتر باشد. ..." و اين قراردادي ميان نويسنده و خواننده است كه به عنوان يك اصل پذيرفته مي شود و بينياز تا آخر رمان نسبت به اين قرارداد پايبند ميماند، و اين پايبندي را تا حدي پيش ميبرد كه خواننده در پايان رمان احساس همذاتپنداري و قرابت با شخصيتها و حوادث پيدا مي کند.
گزارش تصویری از این نشست را اینجا ببینید.
بخش هایی از این یادداشت در روزنامه همشهری مورخ ۲۰ بهمن منتشر شده است.