|
"در شخص من دو شخص هست؛ یکی مفرد که مینویسد و دیگری جمع که میخواند، و در لحظهی خوانش ما سه شخصیم"
|
سالها پیش وقتی شنل قرمزی برای پانصد و پنجاه و نه هزارمین بار سربالایی ولنجک را پیاده بالا می رفت تا سبد خوراکی را به به پنت هاوس مادربزرگش برساند، اصلا فکر نمی کرد که مادربزرگش با یک تلسکوپ مجهز اختلاط های او را با پسرهمسایه شان برای پانصدو پنجاه و نه هزارمین بار دیده باشد و آمارشان را گرفته باشد. به همین خاطر سرحال و خوشحال سبد غذا را به مادربزرگ سپرد و سلام و درود اهل منزل را به او ابلاغ کرد و مثل همیشه فلنگ را بست تا سرپائینی ولنجک را در معیشت پسرهمسایه شان با گفت و شنود عاشقانه و دلبرانه زیر نگاه تیزبین مادربزرگ طی کند.
از آنجایی که پانصد و پنجاه و نه هزارمین باری بود که شنل قرمزی با پسرهمسایه اختلاط کنان و پچ پچ کنان سربالایی ولنجک را بالا و پایین می کردند، از ذهن مادربزرگ گذشت که دقیقا در پانصد و شصت هزامین قرار عاشقانه اش بند را آب داده بوده و عشق و محبتش کار را به ازدواج کشانده بوده.
بنابر این تصمیم گرفت وقتی شنل قرمزی برای پانصد و شصت هزارمین بار با سبد خوراکی ها به دیدنش می رود او را نزد خود نگاه دارد یا او را تا منزل همراهی کند. از نظر مادربزرگ عشق و عاشقی شنل قرمزی با پسرهمسایه ابدا به مصلحت دو خانواده نبود.
روز جمعه رسید. مادربزرگ چشم به ولنجک دوخته بود تا شنل قرمزی را با سبد خوراکی ها ببیند. دید که پسر همسایه تک و تنها ولنجک را بالا می آید. پسر به مجتمع مادربزرگ نزدیک شد و بسته ای را درون صندوق انداخت و فی الفور زد به چاک.
مادربزرگ تا آمد قدم از قدم بردارد و خود را به در خروجی و صندوق برساند پسر سرازیری ولنجک را پشت سر گذاشته بود و رفته بود.
مادربزرگ پاکت را از صندوق برداشت و خط شنل قرمزی را روی آن شناخت.
"مادربزرگ عزیز این پانصد و شصت هزارمین هفته ای است که می بایست سربالایی ولنجک را پیاده بالا می آمدم و سبد را به تو می رساندم. راستش را بخواهی جانم به لبم رسیده، با همه احترامی که برایت قائلم حال بالا آمدن از این سربالایی را دیگر ندارم. از زندگی مجردی خسته ام. می خواهم با پسر همسایه مان ازدواج کنم. در ضمن می دانم که او پسرهمان گرگ سیاه ناقلاست که بنا داشت تو را بدزد و به شیخ نشین ها بفروشد.از این بابت متاسفم اما نگران نباش. هر چه باشد از بی شوهری بهتر است.
نگران سبد غذا و خوراکی ها نباش، اشتراک دو رستوران خوب و درجه یک را برایت گرفته ام. کافی است تلفن کنی و سفارشت را بگویی. قیمت غذاهایش مناسب است. جای نگرانی نیست. پسر گرگ سیاه با او متفاوت است. قلم بدست است و خاطراتش را در وبلاگی قلمی می کند. www. Gorg nevesh.blogfa.com
فعلا تنها راه ارتباطی مان وبلاگ و میل اوست. به محض این که سرو سامان بگیریم. خبرت می کنیم.
دوستت دارم .شنل قرمزی
مادربزرگ بعد از خواندن نامه فی الفور سیستم اش را روشن کرد و وبلاگ پسر گرگ سیاه را باز کرد و مشغول خواندن آخرین پست آن شد. پسر گرگ سیاه نوشته بود:
هرچند که مادربزرگ او دل خوشی از خانواده ام ندارد. اما همه سعی ام این است که دل او را شاد کنم و چاره ای جز این ندارم ... به هر حال ما امروز ازدواج کردیم و احساس خوشبختی داریم...
مادربزرگ وقتی دید که کار از کار گذشته است و کاری از او ساخته نیست. روی پنجره کامنت های آخرین پست کلیک کرد و برای گرگ سیاه نوشت:
خاک برسرت. پانصد و پنجاه و نه هزار بار این دختره را به منزل مادربزرگش کشاندم. پانصد و پنجاه و نه هزار بار مادربزرگش را درون کمد دیواری زندانی کردم. لحظه ای شک نکرد. کاسه کوزه مان را بهم ریختی. از همان روز اول شمایلت را که دیدم دانستم که به قوم مادر خدا بیامرزت رفته ای. خاک برسرشان با این تربیت کردنشان. خبرمرگت زودتر سروسامان بگیر و آدرس منزلت را برایم بفرست.