|
"در شخص من دو شخص هست؛ یکی مفرد که مینویسد و دیگری جمع که میخواند، و در لحظهی خوانش ما سه شخصیم"
|
- فكر نميكنم.
- يكشنبه شبي، باران مي آمد. كافه ارمني، چند تابلو، دود و مشتي آدم، موسيقي و سيناترا.
- نه يادم نيست.
- پنجشنبهشبي، بازو به بازوي هم، قدمهاي بيحوصله، سربالايي و بعد سقوط.
- به خاطرم نميآيد.
- كنج كافه، دو صندلي، روبروي هم. تابلوي روبرويمان دالاني داشت پر درخت. برگهاي زرد،
با شاخههاي شكسته، رود، پل، بوي باران، عطر نارنج...
- نه.
- گارسوني كه "در انتظار گودو" ميخواند، منو، كريسدبرگ، زيرسيگاري. همانشب گفتم: خانم، قهوه چشمهاي شما نوشيدنياست؟
- قهوه
- قهوه تلخ.
- اسپرسو دوست داشتم؟
- نه، فرانسه با شير.
- يادت هست؟
- نه. يادم نيست!
"بدترين چيز جهان، براي هركس با هر كس ديگر فرق ميكند. درد هميشه، به خودي خود، كافي نيست. لحظاتي هست كه انسان در برابر درد مقاومت ميكند، حتي تا سر حد مرگ. اما براي هر كس چيزي غيرقابل تحمل، چيزي كه نميتوان حتي لحظهاي به آن انديشيد، وجود دارد. در اين جا ديگر شجاعت و بزدلي در ميان نيست...... غريزهاي است كه نميتوان از آن سرپيچي كرد."
غريزه سركش لعنتي!