|
"در شخص من دو شخص هست؛ یکی مفرد که مینویسد و دیگری جمع که میخواند، و در لحظهی خوانش ما سه شخصیم"
|
پيرما زانوي غم به بغلگرفتن و نوشتنش نيامدن و حلقه مريدان گرد نكردن و سوال ياران بيپاسخ گذاشتن و در افزايش نرخ آب و برق و آيتاللهي فضلا واماندن و بقيه قضايا....
روزي مريدان در احوالات پير ريزبين شدند و زانوي غم به بغل پير سخت فشرده يافتند. پس مريدان يكان يكان پيامك و پيغام و پسغام از خود صادر كردند مر پير را، كه اي پير! از آخرين كتابتت ده روز و شب گذشتن و مريدان در انتظار گذاشتن بهر چيست؟ باشد كه پاسخ سوالمان را نيك بگويي و سوسه نيايي ...
گفت: ندانيم. لكن هرگاه بساط نوشتن پهنكرديم و قلم به دست گرفتيم و خواستيم دفتري قلمي كنيم و از نرخ گران آب و برق و مسكن و زهرمار بناليم و فلان ميتينگ را به نقد كشيم و دلبريهاي فلان ضعيفه را در مجلس اعيان رو كنيم و از اسباب آيتاللهايي طلبكردنش بگويم و كرك و پرش را بريزانيم، موجود از ما بهتراني در نظرمان ظاهر آمد و گفت: اي پير، موي سياه به رنج دوران سپيد ساختن و در احوال روزگاران غوطهخوردن و مبهوت ماندن و انگشت اشارت در هر سوراخي فرو كردن و مته به خشخاش گذاشتن و در نيك و بد ايام نظر كردن سخت بگذار و راه خويش برگير... تا به سرمنزل مقصود رسي.
پس قلم فروگذاشتيم و راه خويش به سر منزل مقصود رسيدن محال ديديم. چون نوشتن نتانستيم* زانوي غم به بغل گرفتن مجاز دانستيم.
پس چشم بر جهان ببستيم و لب به ختومات گشوديم و راه از ما بهتران را تسخيركردن پيشگرفتيم تا به امروز كه قلم را به روي كاغذ سرانديم و بخت بد به روي كاغذ و مريدان و ياران نمايانديم.
* نتوانستیم